تبليغاتX
shahneshin & saraneh
بيل گيتس

در سن 43 سالگي ثروتمندترين مرد جهان بود. او از سن 20 سالگي تاكنون رئيس شركت مايكروسافت بوده است كه ارزش آن چيزي در حدود 50 بيليون دلار است (گرچه خود گيتس تاكيد دارد كه بيشتر پول وي در سهام مايكروسافت صرف شده) و ثروت او به اندازه‌اي است كه خارج از درك مردم است. به اين دليل ثروت وي هم مايه رشك ما است و هم كنجكاوي ما را برمي‌انگيزاند.


برای مشاهده مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:23 توسط m.rostami |

چایخانه
چایخانه یا قهوه‌خانه در گذشته، محلی بوده‌ است برای نوشیدن چای و خوردن ناهار و شام، که بعدها اموری نظیر اطلاع‌رسانی، نشر افکار و اخبار اجتماعی-اقتصادی و حتی سیاسی و نیز سرگرمی‌هایی چون مدیحه‌سرایی، نقالی، شاهنامه‌خوانی، غزل‌خوانی، سخنوری و مشاعره نیز در آن جایگاهی پیدا کردند و این مکان به عنوان نهاد با اهمیتی از جهت فرهنگی معرفی شد.
چایخانه در ایران حدود ۴۰۰ سال قدمت دارد. پیشینه ی مصرف چای در ایران به قرن هفدهم میلادی می‌رسد. جهانگردان از چایخانه‌هایی گفته‌اند که بزرگان و توانگران در آن جا جمع شده و چای می‌نوشیدند.

ورود چای به ایران
بوته ی چای برای نخستین بار در چین و در حدود پنج هزار سال پیش شناخته شد و به تدریج خواص درمانی آن کشف شد. علاوه بر آن از چای برای مصارف رنگ‌آمیزی نیز استفاده می‌شده ‌است. محمدعلی، معروف به کاشف السلطنه چایکار، متولد ۱۲۴۴ خورشیدی در تربت حیدریه، که از دارالفنون و سپس از سوربن فرانسه فارغ‌التحصیل شده بود، با عنوان ژنرال کنسول ایران (در سال ۱۲۷۶ خ) مأمور خدمت در هند شد. وی به عنوان سفیر ایران در هندوستان در روزگار مظفرالدین شاه قاجار، اولین فرد ایرانی است که با همت والای خود و در نقش یک بازرگان فرانسوی به فراگیری شیوهٔ کاشت و مصرف چای در ایران و جهان پرداخت.
منقول است که او دانه‌های چای را درون عصای خود چید و آنها را وارد ایران کرد. همچنین او شهر لاهیجان را به دلیل وجود هوای مناسب برای کشت چای انتخاب کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:8 توسط m.rostami |

معنی عشق
سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد. همه ی کلاس یکباره ساکت شد. همه به هم دیگه نگاه می کردند، ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین، در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود. بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید. بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
و دوباره یه لبخند تلخ زد و گفت: عشق ... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کرد و جواب داد: خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.
لنا گفت: بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:
" من شخصی رو دوست داشتم و دارم، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم، برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد، اما دوستش داشتم. بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم، هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده. چه روزای قشنگی بود، SMS بازی های شبانه، صحبت های یواشکی. ما با هم خیلی خوب بودیم، عاشق هم دیگه بودیم. از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی. عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی. عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری. اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودند. اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد، ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم، نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرمو گرفتم و گفتم پدر منو بزن. اونو ول کن، خواهش می کنم بذار بره. بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه. من با یه لگد اونو به اونطرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم من رو به باد کتک گرفت. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی. بعد از این موضوع عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت. اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:
لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش."
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی.
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: کی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان...
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد...
لنا نفس نمی کشید و یا شاید تازه داشت طعم نفس کشیدن رو پیش عشقش تجربه می کرد...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:7 توسط m.rostami |

داستانهای کوتاه و حکایات آموزنده

درخشش کاذب
یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شدد راه افتادیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری آبجو بود، خالی. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی درونش متبلور شده بود. از آن جا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب چیزی، از پیرامون راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فکر کردم اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

دلقک
ویلی به شدت دچار افسردگی بود. پیش یه دکتر فوق تخصص رفت تا بتونه مشکلش را حل کنه. دکتر پس از آزمایشهای فراوان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد. ولی او نمی توانست بخندد.
دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد. ولی او حتی قادر به لبند زدن نبود. دکتر با دوستان خود صحبت کرد و مشکل را با آنها در میان گذاست ...
دوستانش آدرس سیرکی را دادند که دلقک فوق العاده ای داشت و ادعا کردند همه را تا حد مرگ می خنداند. دکتر آدرس آن سیرک و آن دلقک را به بیمار داد و از او خواست چند روزی به این سیرک و تماشای این دلقک برود.
بیمار غمگینانه و در حالی که اشک می ریخت گفت که می تواند به تماشای نمایش این دلقک برود ...
آن دلقک خودش بود و آن سیرک محل کارش.

ارزش دوستی
شخصى را شبى، اتفاقى حاجت به خانه دوستى افتاد. دوست را آواز داد، اما چون صاحب خانه صداى يار خود شنيد و شناخت، شمشيرى حمايل خود كرده و كيسه زرى در دست و كنيز زيبائى در پشت سر، در خانه اش بگشود و با او معانقه نمود.
رفيقش ‍ پرسيد كه كيسه زر و شمشير و كنيز بهر چيست؟
گفت: با خود فكر كردم كه دوست من بى وقت به در خانه من آمده، حتما خالى از سه حال نيست.
يا دشمنى با او آغاز خصومت كرده كه به حمايت من نيازمند است.
يا فقر و فاقه بر او غلبه كرده كه به زر محتاج است.
يا از تنهائى دلتنگ شده به مونسى مشتاق است.
و من هر سه را قبل از طلب حاضر ساختم كه به هر كدام اشاره نمايد از عهده برآيم.

مردگان
روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود.
شخصی از او پرسید: اینجا چه میکنی؟
گفت: درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند و از این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمی کنند...

جانشيني براي پادشاه
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوانها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد. پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. اتوموبیل BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت:
"مرا چه شده که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌ کننده داشته باشی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:
"می‌دونی جناب سروان، سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

مارها و قورباغه‌ها
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند، تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لک لكها شكایت كردند. لک لكها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند. طولي نكشيد كه لک لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لكها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لک لكها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند. حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند! ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است!
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!!!
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟

گربه و روباه
گربه اي به روباهي رسيد. گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است، به او سلام كرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت: اي بيچاره! شكارچي موش! چطور جرات كردي از من احوالپرسي مي كني؟ اصلا تو چقدر معلومات داري؟ چند تا هنر داري؟
گربه با خجالت گفت: من فقط يك هنر دارم. روباه پرسيد: چه هنري؟ گربه گفت: وقتي سگها دنبالم مي كنند، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم. روباه خنديد و گفت: فقط همين؟ ولي من صد هنر دارم. دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني.
در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد. گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد: عجله كن آقا روباه. تا روباه خواست كاري كنه، سگها او را گرفتند.
گربه فرياد زد: آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد، الان اسير نبودید.

دوستت دارم
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو ,من می ترسم.
مرد جوان: چرا می ترسی؟ اینجوری که خیلی فاز میده.
زن جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: باشه، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: باشه یواش تر برو من میترسم.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم. خیلی اذیتم میکنه...
زن جوان: تو که اصلا بدون کلاه رانندگی نمی کردی؟
مرد جوان: آره ولی الان خیلی اذیتم می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه بدین مضمون ثبت شده بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. سردار ... بار دیگر بر اهمیت استفاده از کلاه و کمربند ایمنی تاکید کرد و ...

حکایتی از کریم خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند، ولی سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد: چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟!
مرد مي گويد: من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش را از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:15 توسط m.rostami |

هفت پند از بيل گيتس
بیل گيتس هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها سخنرانی می کند. گيتس اخيرا طی يک سخنرانی در يکی از دبيرستانهای آمريکا خطاب به دانش آموزان جمله ای گفت که خيلی سروصدا کرد. او گفت در دبيرستان های آمريکا خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند. او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام برد:

اصل اول : در زندگی هيچ چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا هيچ ارزشی برای عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار می رود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد، کار مثبتی انجام دهيد.

اصل سوم : پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتری برسيد بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهای ما برای اين کار اصطلاح ديگری داشتند از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوری بودند و شايد هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:13 توسط m.rostami |

* تعداد گلبولهاى سفيد در بدن يک انسان بالغ به 35 ميليارد مي رسد.

* قلب در هر روز تقريبا 18 هزار ليتر خون در بدن به جريان مي اندازد.

* بهترين رساناى برق نقره است، ولي به علت گراني نقره از مس استفاده مي شود.

* مايع سفيدي که بنام چرک زخم در اطراف جراحت جمع مي شود، لاشه گلبولهاى سفيدند.

* فاصله خورشيد از زمين 150 ميليون کليومتر است.

* قديميترين شراب یافت شده، قدمتش از 3000 سال بيشتر است.

* انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد.

* يک انسان در طول عمرش بطور متوسط 1300 ليتر عرق مي کند.

* برج شهياد در سال 1971 ساخته شده و ارتفاع آن به 45 متر مي رسد.

* 1000 نفر در زمستان و 4000 نفر در تابستان در قطب جنوب زندگى مي کنند.

* قطر يخ موجود در قسمت قطب شمالى کره ی مریخ 5.2 کيلومتر است.

* زرافه مي تواند با سرعت 57 کيلومتر در ساعت بدود.

* يک انسان در طول عمرش 50 تن غذا مي خورد، البته اگر به حالت طبيعى عمر کند.

* پوست پلک انسان ظريفترين پوست بدن مي باشد و ضخامت آن به 0.05 ميليمتر است.

* فقط پشه ماده نيش مي زند.

* اسکلت يک انسان بالغ از 206 استخوان تشکيل شده است.

* يک تکه استخوان به ابعاد يک قوطي کبريت مي تواند وزني معادل 9 تن را تحمل کند.

* اولين پمپ بنزين در سال 1895 ميلادى در فرانسه ساخته شد.

* نام قديمي ژاپن، «دني پالگو» بود.

* فقط 10 ثانيه لازم است که يک گلبول قرمز بتواند از قلب به مغز برسد.

* طاسي از خانواده مادرى به ارث مي رسد نه از خانواده پدرى.

* در بانکوک مجسمه اى از بودا وجود دارد که از 55 تن طلاى خالص ساخته شده است.

* ديوار چين در سال 294 قبل از میلاد ساخته شده است و طولش 1872 کليومتر است.

* نام قديمي کشور تانزانيا، «زنگبار» بود.

* فشارهاي روزانه موجب بالا رفتن فشار خون، گرفتگي عضلات و انواع سردردها مي گردد.

* يوناني ها نخستين مردمي بودند که براى موسيقي نت نوشتند.

* قديميترين قطعه سنگي که کشف شده متعلق به 3850 ميليون سال پيش است.

* در انگليس در مقابل هر 23 جراح مرد فقط 1 جراح زن وجود دارد.

* 48 سال صرف جمع آوري فرهنگ لغات آکسفورد گرديد تا براي چاپ اول آماده گردد.

* عمليات بافندگي درازترين شال گردن جهان بطول 32 کيلومتر در سال 1988 به پايان رسيد.

* بزهکارى در کشور تونگا کمترين درصد را در دنيا دارد.

* دو سوم قهوه دنيا و يک سوم کائوچوى دنيا در کشور برزيل توليد مي شود.

* وحشتناکترين آتش سوزى در کواندو ژاپن رخ داده است که 60 هزار کشته به جا گذاشت.

* يک خفاش به نام هومل، کوچکترين پستاندار است اين نوع خفاش وزنش 2 گرم است.

* تا کنون فقط 12 نفر توانسته اند قدم به ماه بگذارند.

* ساليانه 200 هزار نوزاد از طريق شير مادر مبتلا به بيمارى مخوف ايدز مي شوند.

* استفاده از زعفران به مقدار بسیار زياد موجب مرگ انسان مي شود.

* خانمها بيشتر از آقايان تحمل شنيدن خبر هاي بد را دارند.

* نام قديمي هندوستان، «بهارات» بود.

* آرامگاه مولوى در شهر قونيه در ترکيه قرار دارد.

* سه درصد کشور ترکيه در اروپا قرار دارد.

* فيلها قدرت بينايي ضعيفي دارند.

* چشم موش کور به اندازه انتهاى سوزن ته گرد است و فقط تاريک و روشن را نشان مي دهد.

* بيشتر هواپيماها صندلي شماره 13 را ندارند.

* انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک مي گيرند.

* در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر مي گفتند.

* بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است.

* سيب زميني و گوجه فرنگي حدود 500 سال پيش به اروپا وارد شد.

* ارتفاع مجسمه ی آزادى به 93 متر و وزن آن به 24634 تن مي رسد و داراى 354 پله مي باشد.

* در سوئد ساليانه 7 تن طلا توليد مي شود.

* يک انسان معمولي با 73 کيلوگرم وزن کمتر از 4 کيلوگرم استخوان دارد.

* اولين بار از عينک ذره بيني در ايتاليا در سال 1280 میلادی استفاده شد.

* در دنيا 130 ميليون نفر به بيمارى قند مبتلا هستند.

* اگر ليمو شيرين را با کمي عسل بخوريد باعث آرامش مي شود و دل شوره را برطرف مي کند.

* طولاني ترين کلمه در ديکشنري آکسفورد از 45 حرف تشکيل شده است.

* نام قديم اصفهان، «جى» بوده که به اسپاهان که به معنى مردم سپاهى تغيير يافت.

* خوردن سير مي تواند به تخفيف بيماريهاي قلبي و دستگاه گردش خون کمک کند.

* تا زمانيكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد، مزهاش احساس نمي شود.

* گير کردن اعصاب بين استخوانها باعث خواب رفتن دست و پا مي شود.

* بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.

* فلز اوسميم سنگينترين ماده روي زمين است.

* کرم خاکي را داراي پنج قلب است.

* در سيگار نزديک به 4000 نوع مواد شيميايي وجود دارد.

* بيماري الزايمر حداقل 20 سال طول مي کشد تا علايم خود را نشان دهد.

* هزينه هاي مادي ناشي از فرار مغزها بيش از 50 بيليون دلار در سال مي باشد.

* هر 13 دقيقه يک کتاب جديد در امريکا منتشر مي شود.

* شاتلها را از غرب به شرق مي فرستند تا از نيروي چرخشي زمين هم استفاده کنند.

* بزرگترين دمينو داراي 4/7 ميليون قطعه بوده است.

* رکورد سرعت گرفتن با دوچرخه 267 کيلومتر بر ساعت است.

* آهن بدن انسان به اندازه ای است که با آن مي شود 1 ميخ معمولي ساخت.

* در صورت انسان 55 ماهيچه وجود دارد که در تاثرهاي عاطفي فعاليت مي کنند.

* بدن انسان به قدري روغن دارد که با آن ميتوان 7 قطعه صابون بزرگ ساخت.

* مجموع عضلات بدن انسان 450 زوج است.

* تعداد گلبولهاي قرمز و سفيد در بدن انسان 25 تريليون است.

* فسفر بدن انسان به اندازه است که با ان مي شود 2100 کبريت ساخت.

* در کليه ها 200 ميليون کانال وجود دارد.

* وزن کبد انسان 1400 گرم است.

* ما هر دقيقه 15 بار نفس ميکشیم.

* سرد ترين نقطه بدن کف پا است.

* تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنيه است.

* بيش از نيمي از استخوان هاي بدن ما در دستها و پاهاي ما هستند.

* قلب در يک طول عمر متوسط حدود 3 بيليون بار مي زند.

* خون يک اندام مايع است.

* همه ما در زمان تولد کوررنگ هستيم.

* ناحيه سطحي ريه ها تقريبا به اندازه يک زمين تنيس است.

* اگر برعکس بايستيد و سرتان روي زمين باشد باز هم غذا وارد معده مي شود.

* پوست بزرگترين اندام بدن است.

* بدن يک فرد بزرگسال حدودا شامل 100 تريليون سلول است.

* نسبت اندازه قلب به سايز بدن در جنين 9 برابر بزرگتر از اين نسبت در نوزاد است.

* پشه 47 دندان دارد.

* بزرگترين دانه دنيا کاکائو است.

* گوش جيرجيرک روي زانوهايش است.

* در جهان بيش از 55 هزار گونه مورچه است.

* قورباقه براي قورت دادن غذا بايد چشمش را ببندد.

* نوعي ملكه موريانه مي تواند روزي 86 هزار تخم بگذارد.

* مورچه مي تواند بيش از 50 برابر وزنش را بلند كند.

* سنجاقک تنها 24 ساعت زندگي مي كند.

* سگ ماهي درياچه بيش از 150 سال عمر مي كند.

* يك حلزون معمولي 10 هزار دندان دارد كه همه ی آنها روي زبانش است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:2 توسط m.rostami |