چگونه با منی؟
من از سلاله ی غمم، چگونه با منی تو ای نوید شادی و امید؟
من آن سقوط شبنمم، با بام خاک انزجار، چکونه با منی تو ای، همیشگی ترین بهار؟
منم سکوت پر غبار لحظه های قرن قرن، چگونه با منی تو ای تمامی شعر و غزل؟
من گور بازارم، من چوبه ی دارم، چگونه با منی تو ای حیات خوب غم کشی؟
چگونه با منی؟
تو که صدای رود می دهی ...
چگونه با محبتت به من وجود می دهی؟
چرا به این سکوت تلخ، طعم سرود می دهی؟
چگونه با خار منی، گل اصیل اطلسی؟
چگونه پر میدی به این، تنگ هوای قفسی؟
چگونه دست می کشی، به ای تن ترک زده؟
چرا، چراغ می دمی، به این وجود یخ زده؟
چگونه ماه می شوی، در این سیاهی شبم؟
چگونه راه می روی، در این سکوت بی لبم؟
چگونه آشنا شوم، در این غریبی وجود؟
چگونه یکصدا شوم؟ صدام عمری خفته است.
چگونه پا به پا شوم، شکسته پا و خسته جان؟
چگونه یک دلت شوم؟ یک دل پیر، یکی جوان
فدای مهربونی ات، چگونه با منی؟ بگو ...
چگونه سنگ این منو، به سینه می زنی؟ بگو ...
فای خاک پای تو، من که به تو نمی رسم.
فدای هر نگاه تو.
خوارم ...
خوارم، ببین در چشم خود، در آینه های روشنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت.
فدای تو، فدای تو، من که به تو نمی رسم.
تو خود قبیله ی منی، من اما بی همنفسم.
به چه امید بی خودی، به پای من نشسته ای؟
از این دروغ، چه دیده ای؟ در به حقیقت بسته ای
من سایه ی هر ماتمم، من از خودم هم کمترم!
تو نور هر طراوتی، همیشه بی نهایتی.
چگونه با منی؟ بگو، بگو همیشه ماندگار،
کی فصل پاییز می رسد به فصل سبز نوبهار!؟
چگونه با منی؟ بگو، بگو تمام عادتم،
می دونم عاشقی کمه! من خالی از لیاقتم.
چگونه با منی؟ بگو، بگو فدای بودنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت.