بالاخره سعدی بزرگ تر است یا حافظ؟!
|
دكتر كاووس حسنلي دانشگاه شيراز بيگمان، سعدي، يكي از نامدارترین سخنسرايان جهان است كه بسياري از انديشمندان را به ستايش واداشته است. شاعري كه انديشههاي نوراني و افسونگريهاي هنري او در سخن چنان رستاخيزي برپا كرده كه او را در زمانها و مكانهاي دور و نزديك به شايستگي گسترده است. از زمان انتشار آثار سعدي در سدهي هفتم، تاكنون هيچ زماني را در تاريخ ادبيات ايران نميتوان سراغ گرفت كه او حضور قاطع نداشته باشد و آن دوره از آثار سعدي بيبهره مانده باشد. گستردگي و تنوع آثار سعدي و چيرهدستي مسلم او در ميدانهاي گونهگون سخن، نام او را به عنوان سخنوري توانا و انديشهورز در سراسر دنيا گسترانيده، سليقههاي مختلف را به سوي خود دركشيده و بسياري را به پيروي واداشته است. در ميان شاعران و نويسندگان نامي ايران، او تنها كسي است كه در هر دو عرصهي شعر و نثر، با توانمندي شگفتآور خويش، آثاري بيهمانند آفريده است، به گونهاي كه شعرِ او به شيوايي نثر و نثرِ او به زيبايي شعر در بالاترين جايگاه هنري قرار گرفته است. حضور هميشگي سعدي در ميان مردم و آميزش او با گروههاي مختلف اجتماع، به گونهاي روشن، سخن او را عمومي كرده است. از همين رو، ميتوان او را سخنگوي صادق مردم دانست. بداهت اين حضور بيوقفه، تنها در محدودهي جغرافيايي زبان پارسي نمانده است؛ بلكه در هر جاي ديگري كه سخن سعدي امكان حضور يافته، نام صاحب خود را به بلندي بركشيده است. به قول امرسون، شاعر، نويسنده و انديشمند آمريكايي، «سعدي به زبان همهي ملل و اقوام عالم سخن ميگويد و گفتههاي او مانند هومر، شكسپير، سروانتس و مونتني، هميشه تازگي دارد.»[1] امرسون، كتاب گلستان را يكي از اناجيل و كتب مقدس ديانتي جهان ميداند و معتقد است كه دستورهاي اخلاقي آن، قوانين عمومي و بينالمللي است.[2] اگر بخواهيم سعدي را با برخي ديگر از قلههاي بلندِ شعر فارسي بسنجيم، همواره سعدي را بيشتر از ديگران در ميانِ مردم خواهيم ديد. مثلاً هنگامي كه سعدي و مولوي را از ديدگاهِ پيوند و ارتباط آنها با مردم جامعه مقايسه كنيم، ميبينيم كه مولوي، پروازي بسيار بلند دارد و در ارتفاع بسيار بالايي، رو به مقصد در پرواز است. آنقدر بالا كه بيشتر اوقات از دسترس مردم و حتي از ديدرسِ آنها هم خارج است، اما سعدي، از رويِ زمين، مستقيم به سوي هدف حركت ميكند. از همين رو در دسترسِ مردم است و مردم ميتوانند به سادگي با او همراه شوند، دامنِ او را بگيرند و به مقصد برسند. يا وقتي سعدي را با حافظ ميسنجيم، ميبينيم كه حافظ هم به گستردگي در ميان طبقههاي جامعه نفوذ پيدا كرده و جاري شده، اما حافظ، مثل يك پدرِ مقدس و قابل احترام است كه بايد او را دوست داشت، به او مهر ورزيد و او را بزرگ داشت. اما اگر حافظ در ذهنِ مردم مثلِ يك پدرِ باشكوه است، سعدي مثل يك دوست صميمي است كه بسياري اوقات با او شوخي هم ميكنند. اين همه حكايتهايي كه به نام سعدي، دختر سعدي، زنِ سعدي و حاضرجوابيهاي سعدي ساخته شده، گواهِ همين پيوندِ نزديك است. اما حافظ. حافظ از آسمانيترين سخنسرايان جهان است. بهرهوري او از عالم بالا، با هوشياري شگفتِ او در حوزهي زبان و توانمندي بيهمانندش در به كارگيري امكانات بياني، گره خورده و او را بر ستيغ بلند سخن فارسي نشانده است. امروز، اين واژههاي هنري كه حافظ آفريده است و اين رستاخيز شگفت كلمات، حافظ را در ما ميدمند، او را در ما ميگسترند و ما را از او پر ميكنند. سه عنصر و ويژگي مهم را هميشه بايد در پيوند با حافظ و براي درك و دريافت شعر حافظ در نظر داشت: 1- توانمندي شگفت هنري حافظ و پديد آوردن سخني لايه لايه و تو در تو. 2- پيوند معنوي با كتاب وحي و اُنس هميشگي با قرآن مجيد و به دست آوردن روحانيتي ستايشبرانگيز كه لقب «لسانالغيب» و «ترجمانالاسرار» را براي او به ارمغان آورده است. 3- هوشياري و دردمندي اجتماعي؛ به گونهاي كه هرگز از زخمها و دردهاي جامعهي خود غافل نبوده است. و اين ويژگيها دست به دست هم داده و باعث شده كه حافظ با هنريترين شيوههاي بياني، شديدترين و پليدترين رذايل اخلاقي جامعهي خودش (ريا، دروغ، تزوير و ...) را هدف بگيرد و آنها را افشا كند. دربارهي حافظ همواره ديدگاههاي گوناگون، متناقض و متعارض وجود داشته و دارد. و خودِ حافظ، البته بيش از همه، در پديد آمدن اين اختلافها نقش داشته است. حافظ خود، شخصيتي غريب و پيچيده است. او با شگردي شگفت و ترفندي هنري، چنان پديدههاي متناقض و متعارض را در كنار هم نشانده و آنها را با هم آشتي داده است كه زيباتر از آن از دست كسي ديگر بر نيامده است. همين همنشيني پديدههاي متعارض و متناقض موجب شده است كه سليقههاي گوناگون و طبايع مختلف، چهرهي خود را ـ هر كس به گونهاي ـ در آينهي سرودههاي حافظ ببيند. حاصل جمع اين تعارضات چنان است كه سرودههايي از حافظ را هم در قنوت نماز ميخوانند و هم بر سكوي ميخانه، هم بر سر منبر ميخوانند هم در مجلس رقص و آواز، هم در كلاس فلسفه ميخوانند هم در حلقهي خانقاه و همه جا و همه جا. شخصيت شگفت حافظ به منشوري ميماند كه از هر سو مينگري فروغي ديگر، رنگي ديگر و نقشي ديگر باز ميتابد: از يك سو او را فردي ناآرام، آزادانديش، عصيانگر و پرخاشجو ميبينيم و از سويي ديگر او را فردي متفكر، روشنبين و ژرفانديش. از يك سو او را عارفي دلآگاه و واصل ميبينيم كه پردههاي راز را يك سو زده و تا ناشناختهترين سرزمينهاي اسرار پيش رفته و از سويي ديگر او را شاعري چيرهدست و افسونكار ميبينيم كه آتش به جان همهي واژهها زده و هنريترين شعر هستي را آفريده است.
* * * با اين همه از ميان سخنسرايان نامدار ايراني هيچ كدام به اندازهي سعدي و حافظ همانندي و همساني ندارند. در حالي كه اين دو نيز با هم تفاوتهاي بسيار دارند. هر دو در شيراز زاده، زيسته، نام برآورده و درگذشتهاند و بنيان سخن هنري هر دو بر مفاهيمي همچون عشق، حقيقتجويي، جمالپرستي، مبارزه با كجرفتاريهاي اجتماعي، ريا، تزوير، دروغ و ... نهاده شده است. اما: سعدي نزديك به صد سال پيش از حافظ ميزيسته است. در نتيجه از بركاتِ وجود حافظ بيبهره بوده است در حالي كه حافظ از چشمهي هنر سعدي بسيار نوشيده و از آن بسيار سود برده است. سعدي بدونِ حافظ به چنين جايگاه بلندي رسيده است اما آيا حافظ بدون سعدي ميتوانست به اين جايگاه برسد؟ شگفتتر آن كه سعدي نخستين كسي است كه در فارس به شاعري نام برآورده است و كساني همچون ابنخفيف (متوفي 371)، شيخابواسحاق كازروني (متوفي 426) يا شيخروزبهان (متوفي 606) پيش از سعدي، هرگز نامي در شاعري نداشتهاند. سعدي در چنين شرايطي در شيراز ظهور ميكند و آثاري با اين گستردگي، تنوع و تأثير ميآفريند. تعداد غزلهاي سعدي بيش از 700 و تعداد غزلهاي حافظ كمتر از 500 است. و اين در حاليست كه سعدي بجز غزلهاي آبدار خود، آثار ارجمندي چون گلستان، بوستان، قصايد، رسائل نثر و آثار ديگر نيز پديد آورده است. همانگونه كه پيش از اين گفته شد در ميان سخنوران زبان فارسي، تنها كسي كه هم در نثر و هم در شعر اثر عالي و درجهي اول آفريده است، سعديست. شعر بلند سعدي به رواني نثر و نثر زيباي او به شيوايي شعر پديد آمده است و شگفت آن كه صورت و معنا در آثار او با همهي وسعت، همدوشِ هم در بالاترين مرتبهي كمال نشستهاند. حضور هميشگي سعدي در ميان مردم و آميزش او با گروههاي مختلف اجتماع، تأثير بسيار در عموميتر شدن سخن او گذاشته است. حافظ بيش از آنكه سخني عمومي داشته باشد، كلامي ويژه دارد. به عبارتي ديگر روي سخن سعدي همهي طبقات اجتماع هستند اما حافظ مخاطبانِ خاص برگزيده و روي سخن او با آنهاست. هر چند امروز، مخاطبان عمومي هم به سادگي با شعر حافظ پيوند ميخورند و دست كم ميتوانند لايهي بيروني شعر حافظ را ببينند و دريابند. آثار سعدي به ويژه به دليل اينكه بيانِ حكمت عملي و اخلاق عملي است، ترجمهپذيرتر از سرودههاي حافظ است. از همين روست كه خاورشناسان و جهانگردان سعدي را بيشتر ميفهمند و بيشتر ميشناسند.[3] تكيهي حافظ بيشتر به كليات هستيست و توجه سعدي به جزييات زندگي. حافظ بيشتر به مفاهيم انتزاعي، آرماني و كلي ميپردازد و سعدي بيشتر به مفاهيم محسوسِ دستيافتني. در حوزهي انديشه، حافظ، ژرفتر؛ درنگآميزتر و متفكرتر از سعدي جلوه ميكند و سعدي روانتر، دوانتر و گستردهتر از حافظ؛ يعني سعدي بيشتر در طول و عرض جولان ميدهد و حافظ بيشتر در عمق و ارتفاع. از همين رو سعدي بيشتر پيش ميرود و حافظ بيشتر فرا ميرود. گاهي تصويري در ذهن من نقش ميبندد كه در آن تصوير، سعدي و حافظ و مولوي در جايگاهي بلند، همدوشِ هم و در كنار هم ايستادهاند ـ بدون آن كه يكي بالاتر و ديگري پايينتر باشد ـ و هر سه با دست خود و اشارهي انگشت توجه مردم را به سويي جلب ميكنند. انگشت سعدي رو به پايين است. يعني توجه به واقعيتهاي موجود اجتماعي و انگشت مولوي رو به بالاست. يعني توجه به حقايق عالم بالا، اما اشارهي حافظ مدام از پايين به بالا و از بالا به پايين در حركت است. سالها پيش يكي از نويسندگان گفته است: «به نظر ميرسد سعدي دنيا را آنطور ميديد كه همهي ما ميبينيم بجز حافظ. و حافظ دنيا را طوري ميديد كه هيچ يك از ما نميبينيم حتي سعدي.»[4] در معماري كلام، پيوند هنري واژگان و تراكم معاني هيچ كدام از شاعران ايراني به پاي حافظ نميرسند، همچنان كه در سادگي، رواني و شيريني سخن هيچكس به سعدي نميرسد. غزل سعدي به آرامگاه حافظ[5] بسيار شبيه است و غزل حافظ به آرامگاه سعدي هيچ شباهتي ندارد. غزل سعدي مانند آرامگاه حافظ ساده، بيپيرايه، هنري و شگفتآور است. اما غزل حافظ به قصري زيبا و باشكوه ميماند با مقرنسكاريها، گچبريها و ميناگريهاي خيرهكننده و تالارها و اندرونيهاي تو در تو. گوهرتراشيها، تركيببنديها و مضمونآفرينيهاي حافظ به گونهاي شگفتانگيز يگانهاند. اما انگار به مرزهاي زبان حافظ آسانتر ميشود نزديك شد تا مرزهاي زبان سعدي. زيرا به نظر ميرسد با فرا گرفتن برخي از آرايههاي ادبي و شگردهاي حافظانه ممكن است به رنگ سخن حافظ نزديك شد و كلامي همرنگ آن كلام ـ و نه همجنس آن ـ آفريد، اما سخن سعدي كه بدون ياري گرفتن از آرايههاي ادبي، زيبا و هنري آفريده شده است، سخني به شدت تقليدناپذير است. سادهسرايي همسايهي ديوار به ديوار ابتذال است. با كمترين لغزشي، سخن مبتذل خواهد شد و بندبازيهاي سعدي روي اين نخ بسيار نازك، شگفتآور است. تا كسي به كمال با ماهيت زبان فارسي و انرژي واژهها و توان تأليف آنها آشنا نباشد، هرگز نميتواند سخني به سادگي سخن سعدي و هنرمندي او پديد آورد. سعدي با سرودههاي خودش گويي ميخواهد گريبان ما را از دستِ هياهوي بينتيجهي جهان پيرامون رها كند و ما را به يك آرامشِ دلپسند فرا بخواند، آرامشي كه ممكن است حتي تصنعي باشد. امّا حافظ علاقهمند است كه ترديدها، تشكيكها و پرسشها را در جان ما بيدار كند و درون ما را بخراشد و بر آشو بد تا خوابمان نبرد شعر سعدي مثل شيشه است و شعر حافظ مثل آينه؛ شعر سعدي مثل شيشهاي زلال، شفاف و روشن است. مثل ويترين بسيار زيبايي كه ما چهرهي سعدي را در آن سوي اين ويترين، فريبا، زيبا و دلربا ميبينيم، امّا شعر حافظ همچون آينهاي بلند و تمام قد است كه حافظ پشت آن پنهان شده است. به همين جهت ما وقتي در اين آينه نگاه ميكنيم، پيش از هر كسي، چهرهي خودمان را در آن ميبينيم. سعدي و حافظ هر دو شيراز را دوست دارند. امّا دوست داشتن متفاوت. سعدي شيراز را دوست دارد به واسطهي مردم ادب شناسي و خاكي نهاد آن و بدان دليل به شيراز علاقهمند است كه: هزار پيرو ولي بيت يعني اندر وي كه كعبه بر سر ايشان همي كند پرواز در حالي كه حافظ هر وقت شيراز را ميستايد به واسطهي محيط طبيعي آن و مناظري چون كنار آب و كناباد و گلگشت مصلاست. با مطالعهي آثار سعدي تا حدودي ميتوان به شيوهي زندگاني و دورههاي زندگي او پي برد و آن را بازيافت اما با سرودههاي حافظ چنين مقصودي دست نميدهد. مسافرتهاي سعدي به عالم بيرون و مسافرتهاي حافظ در عالم درون بوده است سعدي معلم اخلاق است به همين دليل بيشتر يك مصلح اجتماعيست، و حافظ در جايگاه يك هنرمند انديشهورز بيشتر يك منتقد اجتماعيست. البته سعدي در جايگاه معلم اخلاق بارها از رذايل اجتماعي انتقاد ميكند و حافظ در جايگاه منتقد اجتماعي گاهي پند و اندرز هم ميدهد. از لحاظ شخصيت، سعدي مردي پرتحرك، زودجوش، زبانآور و برونگراست و حافظ فردي ساكن صفت، تودار، كمجوشش و درونگرا.[6] در سدهي هفتم و در زمان سعدي در شيراز اتابكانِ زنگي فارس حكومت ميكنند همانهايي كه با هوشمندي و درايت توانستند جلوِ هجومِ ويرانگرِ مغول را بگيرند و سعدي دوستدار اين حاكمان است و با آنها روابطِ نزديك دارد. سكندر به ديوار رويين و سنگ بكرد از جهان راه يأجوج تنگ تو را سدّ يأجوج كفر از زراست نه رويين چو ديوار اسكندر است و پيش از آن گفته است: سزد گر به دورش بنازم چنان كه سيد به دوران نوشيروان جهــان بانِ ديــن پــرور دادگــر نيامد چو بوبكر بعد از عمر محيط ادبيِ فارس هم براي سعدي رضايت آفرين و خرسند كننده است و سعدي بارها از مردمِ ادب شناس و اهل معرفت شيراز سخن گفته است. هـــزار پيــــرو ولـي بيـش اندر وي كه كعبه بر سرِ ايشان همي كند پرواز در اقصاي گيتي بگشتم بسـي به سر بردم ايام با هر كسي تمتع به هر گوشهاي يافتم زهــر خرمنــي خوشــهاي يافتم چو پاكـان شيــراز، خاكـــي نهــاد نديدم كه رحمت بر اين خاك باد ... همــانا كه در پارس انشــاي مــن چو مشك است كم قيمت اندر ختن ... گل آورد سعدي سوي بوستان به شوخي و فلفل به هندوستان امّا محيط اجتماعي و ادبي شيراز زمان حافظ اصلاً مورد رضايت او نيست. زيرا شيرازِ زمان حافظ، شهري است كه ريا، تظاهر، دروغ و تزوير در آن آشكارا شدّت گرفته است. عقاب جور گشوده است بال در همه شهر كمان گوشه نشين و تير آهن كو شهــر خالــي است زعشــاق مگـر كـز طرفـي مردي از خويش برون آيد و كاري بكند مـي صوفــي افكــن كجــا ميفروشنــد كه در تابم از دستِ زهد ريايي ز زهد خشك ملولم كجاست بادهي ناب كه بوي باده مدامم دماغ تر دارد بيار باده رنگين، كه يك حكايت راست بگويم و بكنم رخنه در مسلماني به خاك پاي صبوحي كشان كه تا منِ مست ستــاده بــر در ميخـــانهام به درباني به هيــچ زاهـــد ظاهـر پرست نگذشتـم كه زير خرقه نه زنار داشت پنهاني ابواسحاق اينجو، شاه شجاع و امير مبارزالدين سلاطين زمان حافظند. حافظ بجز ناخرسندي و ناخشنودي كه با محمدبن مظفر دارد با حاكمان ديگر زمان خود روابطي نزديك و محترمانه دارد. سعدي شيخ است و حافظ خواجه. به عبارت ديگر سعدي در حوزهي انديشههاي ديني هرگز آن بيپرواييها، تشكيكها و ترديدهاي حافظ را ندارد و حافظ به دليل تمركز مدام بر چيستي و چگونگي هستي، آن زودباوريها و سادهپنداريهاي سعدي را ندارد. در اين موضوع حافظ به خيام شبيهتر است تا سعدي. سعدي دست كم در آينهي آثارش به رعايت موازين شرعي و پايبندي به گفتار و كرامات اهل عرفان توجه و علاقهي ويژه دارد اما حافظ ـ اگر هم براي مقابله با حاكميت ريا و زهد عصر خويش باشد ـ به رندي و ميپرستي و زهدستيزي شهره است. از ديدگاه حافظ: همهكس طالب يارند چه هشيار و چه مست همهجا خانهي عشق استچه مسجدچهكنشت (حافظ به سعي سايه، ص 158)[7] خواجه بارها بر مفاهيمي همچون مفاهيم زير پاي فشرده است كه: گـر پيـر مغـان مرشـدِ ما شـد چـه تفـاوت در هيـچ سـري نيسـت كه سرّي ز خدا نيست (همان، ص 148) به همين دليل از ديدگاه حافظ هرگز حكايتي همچون حكايت زير از گلستان پسنديدني نيست: در عقدسرايي متردد بودم. جهودي گفت: بخر كه من كدخداي قديم اين محلّتم و نيك و بد اين خانه چنان كه من دانم، ديگري نداند. هيچ عيبي ندارد. گفتم: بجز آن كه تو همسايهي مني. خانهاي را كه چون تو همسايه است ده درم سيـمِ كـمعـيــار ارزد لـيـكــن امـيــدوار بـايــد بـــود كـه پس از مرگ تو هزار ارزد (گلستان سعدي، ص 130)[8] و در سراسر ديوان حافظ هرگز سفارشهايي همچون سفارش زير ديده نميشود: خـلاف راي سـلـطان راي جـسـتـن به خون خويش باشد دست شستن اگر خود روز را گويد شب است اين ببايـد گفـت: آنـك مـاه و پرويـن! (گلستان، ص 81) اشكال اين سخن آنگاه آشكارتر ميشود كه بدانيم اين سخن، سخنِ داناترين وزير ايراني، يعني بزرگمهر، دربارهي عادلترين پادشاه از ديدگاه سعدي، يعني انوشيروان، است. حكايت از باب نخست گلستان است كه مشاوران و بزرگان در مسئلهاي مهم از مسائل مملكت در حضور انوشيروان به رايزني پرداختهاند و اختلاف نظر دارند. بزرگمهر راي پادشاه را تأييد ميكند. از او ميپرسند: چه برتري در راي پادشاه بود كه آن را تأييد كردي؟ ميگويد: «به موجب آنكه انجام كار معلوم نيست و راي همگان در مشيت است كه صواب آيد يا خطا. پس راي پادشاه اختيار كردم تا اگر خلاف صواب آيد به علت متابعت ايمن باشم.» و سپس آن دو بيت شعر گفته ميشود. البته تعداد اينگونه داوريها در آثار گونهگون سعدي بسيار كم است و اين مقدار هم در برابر آراي نوراني او رنگ باخته است. انگار حافظ بيشتر متعلق به عالم غيب است و سعدي بيشتر متعلق به عالم شهود. حافظ مضمون سرودههاي خود را بيشتر از زبان پيرِ مغان، پيرِ ميفروش، هاتف غيبي و شخصيتهايي از اين دست بيان ميكند، گويي واقعاً از عالم غيب الهام ميگيرد و همواره در اين فضا گردش ميكند و شايد همين توجه به عالم غيب و سرگرداني و تحير در اين عالم است كه حافظ را به بيان انديشههاي خيامي نزديك كرده است. آيا همين دو عالم غيب و شهود و دريافتهاي متفاوت از اين دو عالم يكي از عواملي نيست كه در روان اين دو شاعر تأثير گذاشته و موجب شده است كه وحدت، انسجام، ارتباط عمودي و تشكل ذهني در غزليات سعدي قويتر از غزليان حافظ باشد؟ آيا وحدت و انسجام غزلهاي سعدي و پاشاني غزلهاي حافظ با اين دو عالم غيب و شهود و دريافتهاي متفاوت از آن دو عالم، ارتباطي ندارد؟ سخن آخر آنكه به دشواري ميتوان سعدي و حافظ را براي تعيين برتري يك از آنها بر ديگري سنجيد و به نتيجه رسيد. شادروان محمدعلي فروغي سالها پيش گفته است: «سعدي درياست و حافظ كوه است.»[9] سعدي همچون دريا زيبا، گسترده و تماشاييست و حافظ همچون كوه سربرافراشته، باشكوه و شگفتانگيز است. چگونه ميتوان يكي را از ديگري برتر دانست؟!
يادداشتها: -------------------------------------------------------------------------------- 1 ستاري، جلال، مقام سعدي در ادبيات فرانسه، مجلهي هنر و مردم، دورهي جديد، شمارهي هشتاد و سوم، شهريور 1348. 2 همان. 3 انصاري، نوشآفرين، نظر برخي از سياحان اروپايي دربارهي سعدي و حافظ، مقالاتي دربارهي زندگي و شعر سعدي، به كوشش دكتر منصور رستگار فسايي، دانشگاه پهلوي، 1350، ص 14. 4 يميني، عبدالعظيم، جهانبيني تحليلي سعدي و جهانبيني تركيبي حافظ، ارمغان، سال پنجاه و سوم، دورهي چهارم، شمارهي 9، آذر 1350، ص 621. 5 آرامگاهي كه 67 سال پيش (در سال 1937) مهندس گدارِ فرانسوي بسيار زيبا و هنرمندانه آن را طراحي كرد. 6 اسلاميندوشن، محمدعلي، بررسي متوازي سعدي و حافظ ...، هستي، بهار 1372، ص 147. 7 حافظ به سعي سايه، كارنامه، چاپ هفتم، 1378. 8 گلستان سعدي، توضيح و تصحيح دكتر غلامحسين يوسفي، خوارزمي، 1368. 9 فروغي، محمدعلي، سعدي و حافظ، مقالات فروغي، يغما، 1353، ص 255.
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:48 توسط m.rostami
|
مقدمه
لایه اوزون قسمتی از استراتوسفر است که حاوی گاز طبیعی اوزون O3 است. اوزون توانایی جالب توجهی در جذب برخی از فرکانسهای اشعه فرابنفش دارد. لایه اوزون زیاد چگال نیست. اگر آنرا در تروپوسفر متراکم شود ضخامت آن تنها در حد چند میلیمتر میشود. اوزون در جو زمین عموما توسط شکستن مولکول دو اتمی اکسیژن به دو اتم تنها بوسیله نور فرابنفش بوجود میآید. اکسیژن تک اتمی با اکسیژن نشکسته ترکیب میشود و اوزون را بوجود میآورند. مولکول اوزون ناپایدار است و هنگامی که نور فرابنفش به آن برخورد میکند به یک مولکول اکسیژن و یک اکسیژن اتمی شکسته میشود. به این فرآیند مداوم واکنش زنجیرهای اوزون اکسیژن نامیده میشود. بدین ترتیب لایه اوزون در استراتوسفر بوجود میآید.
برای مشاهده ادامه متن این صفحه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:13 توسط m.rostami
|