تبليغاتX
shahneshin & saraneh
اونور مرز آینه ...
اونور مرز آینه، یکی مثله خود منه
یکی انگار حرف منو، داره با من داد میزنه
اونور مرز آینه، کسی با من غریبه نیست
یکی تو خاطرات من، همیشه با من می شکنه
اونور مرز آینه، دنباله ام رو می بینم
اونم رو گونش مثله من، همیشه اشکه ماتمه
اونور مرز آینه، یکی پر از مهر و وفاست
یکی که تو شادی و غم، همیشه همراه منه
اونور مرز آینه، یه مرد آشنا به من
میگه که دستامو بگیر، وقت به خود رسیدنه
اونور مرز آینه، یه زندگی آشناست
یه زندگی که واسه ما، معنیش از عشق مردنه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:3 توسط m.rostami |

برای دیدن دیگر تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21:22 توسط m.rostami |

برای دیدن دیگر تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21:10 توسط m.rostami |

برای دیدن دیگر تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:12 توسط m.rostami |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:0 توسط m.rostami |

بالاخره سعدی بزرگ تر است یا حافظ؟! 

 

دكتر كاووس حسن‌لي
 دانشگاه شيراز
 
بي‌گمان، سعدي، يكي از نام‌دارترین سخن‌سرايان جهان است كه بسياري از انديشمندان را به ستايش واداشته است. شاعري كه انديشه‌هاي نوراني و افسون‌گري‌هاي هنري او در سخن چنان رستاخيزي برپا كرده كه او را در زمان‌ها و مكان‌هاي دور و نزديك به شايستگي گسترده است.
از زمان انتشار آثار سعدي در سده‌ي هفتم، تاكنون هيچ زماني را در تاريخ ادبيات ايران نمي‌توان سراغ گرفت كه او حضور قاطع نداشته باشد و آن دوره از آثار سعدي بي‌بهره مانده باشد.
گستردگي و تنوع آثار سعدي و چيره‌دستي مسلم او در ميدان‌هاي گونه‌گون سخن، نام او را به عنوان سخن‌وري توانا و انديشه‌ورز در سراسر دنيا گسترانيده، سليقه‌هاي مختلف را به سوي خود دركشيده و بسياري را به پيروي واداشته است.
در ميان شاعران و نويسندگان نامي ايران، او تنها كسي است كه در هر دو عرصه‌ي شعر و نثر، با توان‌مندي شگفت‌آور خويش، آثاري بي‌همانند آفريده است، به گونه‌اي كه شعرِ او به شيوايي نثر و نثرِ او به زيبايي شعر در بالاترين جايگاه هنري قرار گرفته است.
حضور هميشگي سعدي در ميان مردم و آميزش او با گروه‌هاي مختلف اجتماع، به گونه‌اي روشن، سخن او را عمومي كرده است. از همين رو، مي‌توان او را سخن‌گوي صادق مردم دانست.
بداهت اين حضور بي‌وقفه، تنها در محدوده‌ي جغرافيايي زبان پارسي نمانده است؛ بلكه در هر جاي ديگري كه سخن سعدي امكان حضور يافته، نام صاحب خود را به بلندي بركشيده است. به قول امرسون، شاعر، نويسنده و انديشمند آمريكايي، «سعدي به زبان همه‌ي ملل و اقوام عالم سخن مي‌گويد و گفته‌هاي او مانند هومر، شكسپير، سروانتس و مونتني، هميشه تازگي دارد.»[1] امرسون، كتاب گلستان را يكي از اناجيل و كتب مقدس ديانتي جهان مي‌داند و معتقد است كه دستورهاي اخلاقي آن، قوانين عمومي و بين‌المللي است.[2]
اگر بخواهيم سعدي را با برخي ديگر از قله‌هاي بلندِ شعر فارسي بسنجيم، همواره سعدي را بيشتر از ديگران در ميانِ مردم خواهيم ديد. مثلاً هنگامي كه سعدي و مولوي را از ديدگاهِ پيوند و ارتباط آن‌ها با مردم جامعه مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه مولوي، پروازي بسيار بلند دارد و در ارتفاع بسيار بالايي، رو به مقصد در پرواز است. آن‌قدر بالا كه بيشتر اوقات از دسترس مردم و حتي از ديدرسِ آن‌ها هم خارج است، اما سعدي، از رويِ زمين، مستقيم به سوي هدف حركت مي‌كند. از همين رو در دسترسِ مردم است و مردم مي‌توانند به سادگي با او همراه شوند، دامنِ او را بگيرند و به مقصد برسند. يا وقتي سعدي را با حافظ مي‌سنجيم، مي‌بينيم كه حافظ هم به گستردگي در ميان طبقه‌هاي جامعه نفوذ پيدا كرده و جاري شده، اما حافظ، مثل يك پدرِ مقدس و قابل احترام است كه بايد او را دوست داشت، به او مهر ورزيد و او را بزرگ داشت. اما اگر حافظ در ذهنِ مردم مثلِ يك پدرِ باشكوه است، سعدي مثل يك دوست صميمي است كه بسياري اوقات با او شوخي هم مي‌كنند. اين همه حكايت‌هايي كه به نام سعدي، دختر سعدي، زنِ سعدي و حاضرجوابي‌هاي سعدي ساخته شده، گواهِ همين پيوندِ نزديك است.
اما حافظ. حافظ از آسماني‌ترين سخن‌سرايان جهان است. بهره‌وري او از عالم بالا، با هوشياري شگفتِ او در حوزه‌ي زبان و توانمندي بي‌همانندش در به كارگيري امكانات بياني، گره خورده و او را بر ستيغ بلند سخن فارسي نشانده است.
امروز، اين واژه‌هاي هنري كه حافظ آفريده است و اين رستاخيز شگفت كلمات، حافظ را در ما مي‌دمند، او را در ما مي‌گسترند و ما را از او پر مي‌كنند.
سه عنصر و ويژگي مهم را هميشه بايد در پيوند با حافظ و براي درك و دريافت شعر حافظ در نظر داشت:
1- توانمندي شگفت هنري حافظ و پديد آوردن سخني لايه لايه و تو در تو.
2- پيوند معنوي با كتاب وحي و اُنس هميشگي با قرآن مجيد و به دست آوردن روحانيتي ستايش‌برانگيز كه لقب «لسان‌الغيب» و «ترجمان‌الاسرار» را براي او به ارمغان آورده است.
 3- هوشياري و دردمندي اجتماعي؛ به گونه‌اي كه هرگز از زخم‌ها و دردهاي جامعه‌‌ي خود غافل نبوده است.
و اين ويژگي‌ها دست به دست هم داده و باعث شده كه حافظ با هنري‌ترين شيوه‌هاي بياني، شديد‌ترين و پليدترين رذايل اخلاقي جامعه‌ي خودش (ريا، دروغ، تزوير و ...) را هدف بگيرد و آن‌ها را افشا كند.
درباره‌ي حافظ همواره ديدگاه‌هاي گوناگون، متناقض و متعارض وجود داشته و دارد. و خودِ حافظ، البته بيش از همه، در پديد آمدن اين اختلاف‌ها نقش داشته است.
حافظ خود، شخصيتي غريب و پيچيده است. او با شگردي شگفت و ترفندي هنري، چنان پديده‌هاي متناقض و متعارض را در كنار هم نشانده و آن‌ها را با هم آشتي داده است كه زيباتر از آن از دست كسي ديگر بر نيامده است.
همين هم‌نشيني پديده‌هاي متعارض و متناقض موجب شده است كه سليقه‌هاي گوناگون و طبايع مختلف، چهره‌ي خود را ـ هر كس به گونه‌اي ـ در آينه‌ي سروده‌هاي حافظ ببيند.
حاصل جمع اين تعارضات چنان است كه سروده‌هايي از حافظ را هم در قنوت نماز مي‌خوانند و هم بر سكوي ميخانه، هم بر سر منبر مي‌خوانند هم در مجلس رقص و آواز، هم در كلاس فلسفه مي‌خوانند هم در حلقه‌ي خانقاه و همه جا و همه جا.
شخصيت شگفت حافظ به منشوري مي‌ماند كه از هر سو مي‌نگري فروغي ديگر، رنگي ديگر و نقشي ديگر باز مي‌تابد:
از يك سو او را فردي ناآرام، آزادانديش، عصيان‌گر و پرخاشجو مي‌بينيم و از سويي ديگر او را فردي متفكر، روشن‌بين و ژرف‌انديش. از يك سو او را عارفي دل‌آگاه و واصل مي‌بينيم كه پرده‌هاي راز را يك سو زده و تا ناشناخته‌ترين سرزمين‌هاي اسرار پيش رفته و از سويي ديگر او را شاعري چيره‌دست و افسون‌كار مي‌بينيم كه آتش به جان همه‌ي واژه‌ها زده و هنري‌ترين شعر هستي را آفريده است.

                                                           * * *
با اين همه از ميان سخن‌سرايان نامدار ايراني هيچ كدام به اندازه‌ي سعدي و حافظ همانندي و همساني ندارند. در حالي كه اين دو نيز با هم تفاوت‌هاي بسيار دارند.
هر دو در شيراز زاده، زيسته، نام برآورده و درگذشته‌اند و بنيان سخن هنري هر دو بر مفاهيمي همچون عشق، حقيقت‌جويي، جمال‌پرستي، مبارزه با كج‌رفتاري‌هاي اجتماعي، ريا، تزوير، دروغ و ... نهاده شده است.
اما:
سعدي نزديك به صد سال پيش از حافظ مي‌زيسته است. در نتيجه از بركاتِ وجود حافظ بي‌بهره بوده است در حالي كه حافظ از چشمه‌ي هنر سعدي بسيار نوشيده و از آن بسيار سود برده است. سعدي بدونِ حافظ به چنين جايگاه بلندي رسيده است اما آيا حافظ بدون سعدي مي‌توانست به اين جايگاه برسد؟ شگفت‌تر آن كه سعدي نخستين كسي است كه در فارس به شاعري نام برآورده است و كساني همچون ابن‌خفيف (متوفي 371)، شيخ‌ابواسحاق كازروني (متوفي 426) يا شيخ‌روزبهان (متوفي 606) پيش از سعدي، هرگز نامي در شاعري نداشته‌اند. سعدي در چنين شرايطي در شيراز ظهور مي‌كند و آثاري با اين گستردگي، تنوع و تأثير مي‌آفريند.
تعداد غزل‌هاي سعدي بيش از 700 و تعداد غزل‌هاي حافظ كم‌تر از 500 است. و اين در حالي‌ست كه سعدي بجز غزل‌هاي آبدار خود، آثار ارجمندي چون گلستان، بوستان، قصايد، رسائل نثر و آثار ديگر نيز پديد آورده است.
همان‌گونه كه پيش از اين گفته شد در ميان سخنوران زبان فارسي، تنها كسي كه هم در نثر و هم در شعر اثر عالي و درجه‌ي اول آفريده است، سعدي‌ست. شعر بلند سعدي به رواني نثر و نثر زيباي او به شيوايي شعر پديد آمده است و شگفت آن كه صورت و معنا در آثار او با همه‌ي وسعت، هم‌دوشِ هم در بالاترين مرتبه‌ي كمال نشسته‌اند.
حضور هميشگي سعدي در ميان مردم و آميزش او با گروه‌هاي مختلف اجتماع، تأثير بسيار در عمومي‌تر شدن سخن او گذاشته است.
حافظ بيش از آن‌كه سخني عمومي داشته باشد، كلامي ويژه دارد. به عبارتي ديگر روي سخن سعدي همه‌ي طبقات اجتماع هستند اما حافظ مخاطبانِ خاص برگزيده و روي سخن او با آن‌هاست. هر چند امروز، مخاطبان عمومي هم به سادگي با شعر حافظ پيوند مي‌خورند و دست كم مي‌توانند لايه‌ي بيروني شعر حافظ را ببينند و دريابند.
آثار سعدي به ويژه به دليل اين‌كه بيانِ حكمت عملي و اخلاق عملي است، ترجمه‌پذيرتر از سروده‌هاي حافظ است. از همين روست كه خاورشناسان و جهان‌گردان سعدي را بيشتر مي‌فهمند و بيشتر مي‌شناسند.[3]
تكيه‌ي حافظ بيشتر به كليات هستي‌ست و توجه سعدي به جزييات زندگي. حافظ بيشتر به مفاهيم انتزاعي، آرماني و كلي مي‌پردازد و سعدي بيشتر به مفاهيم محسوسِ دست‌يافتني. در حوزه‌ي انديشه، حافظ، ژرف‌تر؛ درنگ‌آميزتر و متفكرتر از سعدي جلوه مي‌كند و سعدي روان‌تر، دوان‌تر و گسترده‌تر از حافظ؛ يعني سعدي بيشتر در طول و عرض جولان مي‌دهد و حافظ بيشتر در عمق و ارتفاع. از همين رو سعدي بيشتر پيش مي‌رود و حافظ بيشتر فرا مي‌رود.
گاهي تصويري در ذهن من نقش مي‌بندد كه در آن تصوير، سعدي و حافظ و مولوي در جايگاهي بلند، هم‌دوشِ هم و در كنار هم ايستاده‌اند ـ بدون آن كه يكي بالاتر و ديگري پايين‌تر باشد ـ و هر سه با دست خود و اشاره‌ي انگشت توجه  مردم را به سويي جلب مي‌كنند. انگشت سعدي رو به پايين است. يعني توجه به واقعيت‌هاي موجود اجتماعي و انگشت مولوي رو به بالاست. يعني توجه به حقايق عالم بالا، اما اشاره‌ي حافظ مدام از پايين به بالا و از بالا به پايين در حركت است.
سال‌ها پيش يكي از نويسندگان گفته است: «به نظر مي‌رسد سعدي دنيا را آن‌طور مي‌ديد كه همه‌ي ما مي‌بينيم بجز حافظ. و حافظ دنيا را طوري مي‌ديد كه هيچ يك از ما نمي‌بينيم حتي سعدي.»[4]
در معماري كلام، پيوند هنري واژگان و تراكم معاني هيچ كدام از شاعران ايراني به پاي حافظ نمي‌رسند، همچنان كه در سادگي، رواني و شيريني سخن هيچ‌كس به سعدي نمي‌رسد.
غزل سعدي به آرامگاه حافظ[5] بسيار شبيه است و غزل حافظ به آرامگاه سعدي هيچ شباهتي ندارد. غزل سعدي مانند آرامگاه حافظ ساده، بي‌پيرايه، هنري و شگفت‌آور است. اما غزل حافظ به قصري زيبا و باشكوه مي‌ماند با مقرنس‌كاري‌ها، گچ‌بري‌ها و ميناگري‌هاي خيره‌كننده و تالارها و اندروني‌هاي تو در تو.
گوهرتراشي‌ها، تركيب‌بندي‌ها و مضمون‌آفريني‌هاي حافظ به گونه‌اي شگفت‌انگيز يگانه‌اند. اما انگار به مرزهاي زبان حافظ آسان‌تر مي‌شود نزديك شد تا مرزهاي زبان سعدي. زيرا به نظر مي‌رسد با فرا گرفتن برخي از آرايه‌هاي ادبي و شگردهاي حافظانه ممكن است به رنگ سخن حافظ نزديك شد و كلامي هم‌رنگ آن كلام ـ و نه هم‌جنس آن ـ آفريد، اما سخن سعدي كه بدون ياري گرفتن از آرايه‌هاي ادبي، زيبا و هنري آفريده شده است، سخني به شدت تقليدناپذير است.
ساده‌سرايي همسايه‌ي ديوار به ديوار ابتذال است. با كم‌ترين لغزشي، سخن مبتذل خواهد شد و بندبازي‌هاي سعدي روي اين نخ بسيار نازك، شگفت‌آور است. تا كسي به كمال با ماهيت زبان فارسي و انرژي واژه‌ها و توان تأليف آن‌ها آشنا نباشد، هرگز نمي‌تواند سخني به سادگي سخن سعدي و هنرمندي او پديد آورد.
سعدي با سروده‌هاي خودش گويي مي‌خواهد گريبان ما را از دستِ هياهوي بي‌نتيجه‌ي جهان پيرامون رها كند و ما را به يك آرامشِ دلپسند فرا بخواند، آرامشي كه ممكن است حتي تصنعي باشد. امّا حافظ علاقه‌مند است كه ترديدها، تشكيك‌ها و پرسش‌ها را در جان ما بيدار كند و درون ما را بخراشد و بر آشو بد تا خوابمان نبرد شعر سعدي مثل شيشه است و شعر حافظ مثل آينه؛ شعر سعدي مثل شيشه‌اي زلال، شفاف و روشن است. مثل ويترين بسيار زيبايي كه ما چهره‌ي سعدي را در آن سوي اين ويترين، فريبا، زيبا و دلربا مي‌بينيم، امّا شعر حافظ همچون آينه‌اي بلند و تمام قد است كه حافظ پشت آن پنهان شده است. به همين جهت ما وقتي در اين آينه نگاه مي‌كنيم، پيش از هر كسي، چهره‌ي خودمان را در آن مي‌بينيم.
سعدي و حافظ هر دو شيراز را دوست دارند. امّا دوست داشتن متفاوت. سعدي شيراز را دوست دارد به واسطه‌ي مردم ادب شناسي و خاكي نهاد آن و بدان دليل به شيراز علاقه‌مند است كه:        هزار پيرو ولي بيت يعني اندر وي                     كه كعبه بر سر ايشان همي كند پرواز
در حالي كه حافظ هر وقت شيراز را مي‌ستايد به واسطه‌ي محيط طبيعي آن و مناظري چون كنار آب و كناباد و گلگشت مصلاست.
با مطالعه‌ي آثار سعدي تا حدودي مي‌توان به شيوه‌ي زندگاني و دوره‌هاي زندگي او پي برد و آن را بازيافت اما با سروده‌هاي حافظ چنين مقصودي دست نمي‌دهد.
مسافرت‌هاي سعدي به عالم بيرون و مسافرت‌هاي حافظ در عالم درون بوده است سعدي معلم اخلاق است به همين دليل بيشتر يك مصلح اجتماعي‌ست، و حافظ در جايگاه يك هنرمند انديشه‌ورز بيشتر يك منتقد اجتماعي‌ست. البته سعدي در جايگاه معلم اخلاق بارها از رذايل اجتماعي انتقاد مي‌كند و حافظ در جايگاه منتقد اجتماعي گاهي پند و اندرز هم مي‌دهد.
از لحاظ شخصيت، سعدي مردي پرتحرك، زودجوش، زبان‌آور و برون‌گراست و حافظ فردي ساكن صفت، تودار، كم‌جوشش و درون‌گرا.[6]
در سده‌ي هفتم و در زمان سعدي در شيراز اتابكانِ زنگي فارس حكومت مي‌كنند همان‌هايي كه با هوشمندي و درايت توانستند جلوِ هجومِ ويران‌گرِ مغول را بگيرند و سعدي دوستدار اين حاكمان است و با آن‌ها روابطِ نزديك دارد.
سكندر به ديوار رويين و سنگ     بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
تو را سدّ يأجوج كفر از زراست     نه رويين چو ديوار اسكندر است
 
       و پيش از آن گفته است:
سزد گر به دورش بنازم چنان   كه سيد به دوران نوشيروان
جهــان بانِ ديــن پــرور دادگــر    نيامد چو بوبكر بعد از عمر
       محيط ادبيِ فارس هم براي سعدي رضايت آفرين و خرسند كننده است و سعدي بارها از مردمِ ادب شناس و اهل معرفت شيراز سخن گفته است.
هـــزار پيــــرو ولـي بيـش اندر وي        كه كعبه بر سرِ ايشان همي كند پرواز
 
در اقصاي گيتي بگشتم بسـي    به سر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشه‌اي يافتم   زهــر خرمنــي خوشــه‌اي يافتم
چو پاكـان شيــراز، خاكـــي نهــاد       نديدم كه رحمت بر اين خاك باد ...
همــانا كه در پارس انشــاي مــن         چو مشك است كم قيمت اندر ختن ...
گل آورد سعدي سوي بوستان    به شوخي و فلفل به هندوستان
       امّا محيط اجتماعي و ادبي شيراز زمان حافظ اصلاً مورد رضايت او نيست. زيرا شيرازِ زمان حافظ، شهري است كه ريا، تظاهر، دروغ و تزوير در آن آشكارا شدّت گرفته است.
عقاب جور گشوده است بال در همه شهر    كمان گوشه نشين و تير آهن كو
شهــر خالــي است زعشــاق مگـر كـز طرفـي            مردي از خويش برون آيد و كاري بكند
مـي صوفــي افكــن كجــا مي‌فروشنــد     كه در تابم از دستِ زهد ريايي
ز زهد خشك ملولم كجاست باده‌ي ناب     كه بوي باده مدامم دماغ تر دارد
بيار باده رنگين، كه يك حكايت راست     بگويم و بكنم رخنه در مسلماني
به خاك پاي صبوحي كشان كه تا منِ مست          ستــاده بــر در ميخـــانه‌ام به درباني
به هيــچ زاهـــد ظاهـر پرست نگذشتـم       كه زير خرقه نه زنار داشت پنهاني
       ابواسحاق اينجو، شاه شجاع و امير مبارزالدين سلاطين زمان حافظند. حافظ بجز ناخرسندي و ناخشنودي كه با محمدبن مظفر دارد با حاكمان ديگر زمان خود روابطي نزديك و محترمانه دارد.
سعدي شيخ است و حافظ خواجه. به عبارت ديگر سعدي در حوزه‌ي انديشه‌هاي ديني هرگز آن بي‌پروايي‌ها، تشكيك‌ها و ترديدهاي حافظ را ندارد و حافظ به دليل تمركز مدام بر چيستي و چگونگي هستي، آن زودباوري‌ها و ساده‌پنداري‌هاي سعدي را ندارد. در اين موضوع حافظ به خيام شبيه‌تر است تا سعدي.
سعدي دست كم در آينه‌ي آثارش به رعايت موازين شرعي و پاي‌بندي به گفتار و كرامات اهل عرفان توجه و علاقه‌ي ويژه دارد اما حافظ ـ اگر هم براي مقابله با حاكميت ريا و زهد عصر خويش باشد ـ به رندي و مي‌پرستي و زهدستيزي شهره است.
از ديدگاه حافظ:
همه‌كس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه‌جا خانه‌ي عشق است‌چه مسجدچه‌كنشت
(حافظ به سعي سايه، ص 158)[7]
خواجه بارها بر مفاهيمي همچون مفاهيم زير پاي فشرده است كه:
گـر پيـر مغـان مرشـدِ ما شـد چـه تفـاوت      در هيـچ سـري نيسـت كه سرّي ز خدا نيست
(همان، ص 148)
به همين دليل از ديدگاه حافظ هرگز حكايتي همچون حكايت زير از گلستان پسنديدني نيست:
در عقدسرايي متردد بودم. جهودي گفت: بخر كه من كدخداي قديم اين محلّتم و نيك و بد اين خانه چنان كه من دانم، ديگري نداند. هيچ عيبي ندارد.
گفتم: بجز آن كه تو همسايه‌ي مني.
خانه‌اي را كه چون تو همسايه است           ده درم سيـمِ كـم‌عـيــار ارزد
لـيـكــن امـيــدوار بـايــد بـــود         كـه پس از مرگ تو هزار ارزد
(گلستان سعدي، ص 130)[8]
و در سراسر ديوان حافظ هرگز سفارش‌هايي همچون سفارش زير ديده نمي‌شود:
خـلاف راي سـلـطان راي جـسـتـن  به خون خويش باشد دست شستن
اگر خود روز را گويد شب است اين  ببايـد گفـت: آنـك مـاه و پرويـن!
(گلستان، ص 81)
 
 
اشكال اين سخن آن‌گاه آشكارتر مي‌شود كه بدانيم اين سخن، سخنِ داناترين وزير ايراني، يعني بزرگمهر، درباره‌ي عادل‌ترين پادشاه از ديدگاه سعدي، يعني انوشيروان، است. حكايت از باب نخست گلستان است كه مشاوران و بزرگان در مسئله‌اي مهم از مسائل مملكت در حضور انوشيروان به راي‌زني پرداخته‌اند و اختلاف نظر دارند. بزرگمهر راي پادشاه را تأييد مي‌كند. از او مي‌پرسند: چه برتري در راي پادشاه بود كه آن را تأييد كردي؟ مي‌گويد: «به موجب آن‌كه انجام كار معلوم نيست و راي همگان در مشيت است كه صواب آيد يا خطا. پس راي پادشاه اختيار كردم تا اگر خلاف صواب آيد به علت متابعت ايمن باشم.» و سپس آن دو بيت شعر گفته مي‌شود.
 
البته تعداد اين‌گونه داوري‌ها در آثار گونه‌گون سعدي بسيار كم است و اين مقدار هم در برابر آراي نوراني او رنگ باخته است.
انگار حافظ بيشتر متعلق به عالم غيب است و سعدي بيشتر متعلق به عالم شهود.
حافظ مضمون سروده‌هاي خود را بيشتر از زبان پيرِ مغان، پيرِ مي‌فروش، هاتف غيبي و شخصيت‌هايي از اين دست بيان مي‌كند، گويي واقعاً از عالم غيب الهام مي‌گيرد و همواره در اين فضا گردش مي‌كند و شايد همين توجه به عالم غيب و سرگرداني و تحير در اين عالم است كه حافظ را به بيان انديشه‌هاي خيامي نزديك كرده است.
آيا همين دو عالم غيب و شهود و دريافت‌هاي متفاوت از اين دو عالم يكي از عواملي نيست كه در روان اين دو شاعر تأثير گذاشته و موجب شده است كه وحدت، انسجام، ارتباط عمودي و تشكل ذهني در غزليات سعدي قوي‌تر از غزليان حافظ باشد؟ آيا وحدت و انسجام غزل‌هاي سعدي و پاشاني غزل‌هاي حافظ با اين دو عالم غيب و شهود و دريافت‌هاي متفاوت از آن دو عالم، ارتباطي ندارد؟
سخن آخر آن‌كه به دشواري مي‌توان سعدي و حافظ را براي تعيين برتري يك از آن‌ها بر ديگري سنجيد و به نتيجه رسيد. شادروان محمدعلي فروغي سال‌ها پيش گفته است: «سعدي درياست و حافظ كوه است.»[9] سعدي همچون دريا زيبا، گسترده و تماشايي‌ست و حافظ همچون كوه سربرافراشته، باشكوه و شگفت‌انگيز است. چگونه مي‌توان يكي را از ديگري برتر دانست؟!
 

يادداشت‌ها:
 
--------------------------------------------------------------------------------
1 ستاري، جلال، مقام سعدي در ادبيات فرانسه، مجله‌ي هنر و مردم، دوره‌ي جديد، شماره‌ي هشتاد و سوم، شهريور 1348.
2 همان.
3 انصاري، نوش‌آفرين، نظر برخي از سياحان اروپايي درباره‌ي سعدي و حافظ، مقالاتي درباره‌ي زندگي و شعر سعدي،‌ به كوشش دكتر منصور رستگار فسايي، دانشگاه پهلوي، 1350، ص 14.
4 يميني، عبدالعظيم، جهان‌بيني تحليلي سعدي و جهان‌بيني تركيبي حافظ، ارمغان، سال پنجاه و سوم، دوره‌ي چهارم، شماره‌ي 9، آذر 1350، ص 621.
5 آرامگاهي كه 67 سال پيش (در سال 1937) مهندس گدارِ فرانسوي بسيار زيبا و هنرمندانه آن را طراحي كرد.
6 اسلامي‌ندوشن، محمدعلي، بررسي متوازي سعدي و حافظ ...، هستي، بهار 1372، ص 147.
7 حافظ به سعي سايه، كارنامه، چاپ هفتم، 1378.
8 گلستان سعدي، توضيح و تصحيح دكتر غلام‌حسين يوسفي، خوارزمي، 1368.
9 فروغي، محمدعلي، سعدي و حافظ، مقالات فروغي، يغما، 1353، ص 255.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:48 توسط m.rostami |

مقدمه
لایه اوزون قسمتی از استراتوسفر است که حاوی گاز طبیعی اوزون O3 است. اوزون توانایی جالب توجهی در جذب برخی از فرکانسهای اشعه فرابنفش دارد. لایه اوزون زیاد چگال نیست. اگر آنرا در تروپوسفر متراکم شود ضخامت آن تنها در حد چند میلیمتر می‌شود. اوزون در جو زمین عموما توسط شکستن مولکول دو اتمی اکسیژن به دو اتم تنها بوسیله نور فرابنفش بوجود می‌آید. اکسیژن تک اتمی با اکسیژن نشکسته ترکیب می‌شود و اوزون را بوجود می‌آورند. مولکول اوزون ناپایدار است و هنگامی که نور فرابنفش به آن برخورد می‌کند به یک مولکول اکسیژن و یک اکسیژن اتمی شکسته می‌شود. به این فرآیند مداوم واکنش زنجیره‌ای اوزون اکسیژن نامیده می‌شود. بدین ترتیب لایه اوزون در استراتوسفر بوجود می‌آید.

برای مشاهده ادامه متن این صفحه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:13 توسط m.rostami |

1. چگونه تامسون نسبت بار به جرم الكترون را محاسبه كرد؟
2. چگونه میلیكان بار الكترون را بدست آورد؟

برای جواب سئوال بر روي ادامه مطلب کليک کنيد <<<


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:4 توسط m.rostami |

دانلود آلبوم آئین مستان با صدای سید خلیل عالی نژاد (به همراه بیوگرافی)
بیوگرافی سید خلیل عالی نژاد



سید خلیل عالی نژاد



بیوگرافی سید خلیل عالی نژاد :

سید خلیل عالی نژاد در صبح بیستم آذر ماه سال ۱۳۳۶ در شهرستان صحنه از توابع استان کرمانشاه در خانواده ای که عرفان و عقاید یارسان اهل حق حضور داشت دیده به جهان گشود.پدرش مرحوم سید شاهمراد و مرحوم برادرش هم تنبور می نواخت اما به دلیل درگذشت آنان خلیل از آنان بهره ای نبرد.نوازندگی تنبور را به تشویق مادرش نزد استاد سید نادر طاهری آغاز کرد و بعد از دو سال نزد استاد شاه ابراهیمی رفت و از درویش امیر حیاتی هم بهره برد.به دعوت استاد شاه ابراهیمی سرپرستی اولین گروه تنبور نوازی موسوم به تنبور نوازان صحنه را به عهده گرفت همزمان به محضر استاد عابدین خادمی راه یافت و از گنجینه ی پنهان در سینه ی آن مرحوم بهره برد.به گفته خودش موسیقی علمی را نزد استاد کیخسرو پورناظری و همچنین سه تار و تار نوازی را نزد ایشان فرا گرفت
در اواخر دهه ی پنجاه از دانشکده موسیقی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد که ثمره ی این دوران نوشتن رساله ی تنبور از دیرباز تا کنون(اکثر مطالب این وبلاگ از این رساله می باشد) می باشد.در سال ۱۳۵۹ به دعوت استاد پورناظری به گروه تنبور شمس راه یافت که حاصل این همکاری تک نوازی و جواب آواز در آلبوم صدای سخن عشق به خوانندگی استاد ناظری است
خلیلتنبور هم می ساخت که سازهای ساخته ی او با مهر شیدا و قلندر موجود است اما ساز سازی را فقط جهت تحقیق و پژوهش در مورد این ساز انجام می داد.(در سفری که به صحنه با دوستان داشتم با سهراب نامی آشنا شدم که از دوستان نزدیک آقا خلیل بود و در مورد ساز سازی خلیل اینگونه می گفت:خلیل به نیازمندان ساز سازی می آموخت تا از این راه امرار معاش کنند
خلیل صدای گرمی داشت و آواز را از مکتب استاد میرزا حسین خادمی آموخته بود و حنجره اش را وقف مولا علی کرد.از مرحوم نادر نادری هم نواختن دف را آموخت.در اواسط دهه ۶۰ گروه تنبور نوازی بابا طاهر را تشکیل داد(در آینده به معرفی این گروه خواهیم پرداخت)حاصل کار این گروه چهار آلبوم به نام های قلندری،سماع مستان،آئین مستان و ثنای علی است که دو آلبوم آخر فقط مجوز انتشار دارد که آن هم با تلاش آفای محمدرضا درویشی صورت گرفت
با توجه به درگیری های قومی خلیل ناچار شد ترک وطن کند و به کشورهای چین،هند و سوئد سفر کند.(البته سفر سوئد به دعوت مرکز هنر آن کشور برای تدریس سه تار،تار و تنبور بود)در ۲۷ آبان سال ۱۳۸۰ در در شهر گوتنبرگ سوئد بعداز سال ها زیستن در اختفا به دست کور دلان این زمان تکه تکه شد و بدن نازنینش را به آتش کشیدند و جالب اینجاست که بدانید صورت زیبایش نسوخت و پیکرش در شهر صحنه به خاک سپرده شد.
 
برای دانلود آلبوم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:46 توسط m.rostami |

داستانهای کوتاه و حکایات آموزنده

درخشش کاذب
یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شدد راه افتادیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری آبجو بود، خالی. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی درونش متبلور شده بود. از آن جا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب چیزی، از پیرامون راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فکر کردم اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

دلقک
ویلی به شدت دچار افسردگی بود. پیش یه دکتر فوق تخصص رفت تا بتونه مشکلش را حل کنه. دکتر پس از آزمایشهای فراوان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد. ولی او نمی توانست بخندد.
دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد. ولی او حتی قادر به لبند زدن نبود. دکتر با دوستان خود صحبت کرد و مشکل را با آنها در میان گذاست ...
دوستانش آدرس سیرکی را دادند که دلقک فوق العاده ای داشت و ادعا کردند همه را تا حد مرگ می خنداند. دکتر آدرس آن سیرک و آن دلقک را به بیمار داد و از او خواست چند روزی به این سیرک و تماشای این دلقک برود.
بیمار غمگینانه و در حالی که اشک می ریخت گفت که می تواند به تماشای نمایش این دلقک برود ...
آن دلقک خودش بود و آن سیرک محل کارش.

ارزش دوستی
شخصى را شبى، اتفاقى حاجت به خانه دوستى افتاد. دوست را آواز داد، اما چون صاحب خانه صداى يار خود شنيد و شناخت، شمشيرى حمايل خود كرده و كيسه زرى در دست و كنيز زيبائى در پشت سر، در خانه اش بگشود و با او معانقه نمود.
رفيقش ‍ پرسيد كه كيسه زر و شمشير و كنيز بهر چيست؟
گفت: با خود فكر كردم كه دوست من بى وقت به در خانه من آمده، حتما خالى از سه حال نيست.
يا دشمنى با او آغاز خصومت كرده كه به حمايت من نيازمند است.
يا فقر و فاقه بر او غلبه كرده كه به زر محتاج است.
يا از تنهائى دلتنگ شده به مونسى مشتاق است.
و من هر سه را قبل از طلب حاضر ساختم كه به هر كدام اشاره نمايد از عهده برآيم.

مردگان
روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود.
شخصی از او پرسید: اینجا چه میکنی؟
گفت: درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند و از این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمی کنند...

جانشيني براي پادشاه
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوانها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد. پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. اتوموبیل BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت:
"مرا چه شده که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌ کننده داشته باشی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:
"می‌دونی جناب سروان، سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

مارها و قورباغه‌ها
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند، تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لک لكها شكایت كردند. لک لكها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند. طولي نكشيد كه لک لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لكها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لک لكها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند. حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند! ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است!
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!!!
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟

گربه و روباه
گربه اي به روباهي رسيد. گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است، به او سلام كرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت: اي بيچاره! شكارچي موش! چطور جرات كردي از من احوالپرسي مي كني؟ اصلا تو چقدر معلومات داري؟ چند تا هنر داري؟
گربه با خجالت گفت: من فقط يك هنر دارم. روباه پرسيد: چه هنري؟ گربه گفت: وقتي سگها دنبالم مي كنند، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم. روباه خنديد و گفت: فقط همين؟ ولي من صد هنر دارم. دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني.
در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد. گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد: عجله كن آقا روباه. تا روباه خواست كاري كنه، سگها او را گرفتند.
گربه فرياد زد: آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد، الان اسير نبودید.

دوستت دارم
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو ,من می ترسم.
مرد جوان: چرا می ترسی؟ اینجوری که خیلی فاز میده.
زن جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: باشه، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: باشه یواش تر برو من میترسم.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم. خیلی اذیتم میکنه...
زن جوان: تو که اصلا بدون کلاه رانندگی نمی کردی؟
مرد جوان: آره ولی الان خیلی اذیتم می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه بدین مضمون ثبت شده بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. سردار ... بار دیگر بر اهمیت استفاده از کلاه و کمربند ایمنی تاکید کرد و ...

حکایتی از کریم خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند، ولی سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد: چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟!
مرد مي گويد: من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش را از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:15 توسط m.rostami |

هفت پند از بيل گيتس
بیل گيتس هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها سخنرانی می کند. گيتس اخيرا طی يک سخنرانی در يکی از دبيرستانهای آمريکا خطاب به دانش آموزان جمله ای گفت که خيلی سروصدا کرد. او گفت در دبيرستان های آمريکا خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند. او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام برد:

اصل اول : در زندگی هيچ چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا هيچ ارزشی برای عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار می رود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد، کار مثبتی انجام دهيد.

اصل سوم : پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتری برسيد بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهای ما برای اين کار اصطلاح ديگری داشتند از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوری بودند و شايد هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:13 توسط m.rostami |

* تعداد گلبولهاى سفيد در بدن يک انسان بالغ به 35 ميليارد مي رسد.

* قلب در هر روز تقريبا 18 هزار ليتر خون در بدن به جريان مي اندازد.

* بهترين رساناى برق نقره است، ولي به علت گراني نقره از مس استفاده مي شود.

* مايع سفيدي که بنام چرک زخم در اطراف جراحت جمع مي شود، لاشه گلبولهاى سفيدند.

* فاصله خورشيد از زمين 150 ميليون کليومتر است.

* قديميترين شراب یافت شده، قدمتش از 3000 سال بيشتر است.

* انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد.

* يک انسان در طول عمرش بطور متوسط 1300 ليتر عرق مي کند.

* برج شهياد در سال 1971 ساخته شده و ارتفاع آن به 45 متر مي رسد.

* 1000 نفر در زمستان و 4000 نفر در تابستان در قطب جنوب زندگى مي کنند.

* قطر يخ موجود در قسمت قطب شمالى کره ی مریخ 5.2 کيلومتر است.

* زرافه مي تواند با سرعت 57 کيلومتر در ساعت بدود.

* يک انسان در طول عمرش 50 تن غذا مي خورد، البته اگر به حالت طبيعى عمر کند.

* پوست پلک انسان ظريفترين پوست بدن مي باشد و ضخامت آن به 0.05 ميليمتر است.

* فقط پشه ماده نيش مي زند.

* اسکلت يک انسان بالغ از 206 استخوان تشکيل شده است.

* يک تکه استخوان به ابعاد يک قوطي کبريت مي تواند وزني معادل 9 تن را تحمل کند.

* اولين پمپ بنزين در سال 1895 ميلادى در فرانسه ساخته شد.

* نام قديمي ژاپن، «دني پالگو» بود.

* فقط 10 ثانيه لازم است که يک گلبول قرمز بتواند از قلب به مغز برسد.

* طاسي از خانواده مادرى به ارث مي رسد نه از خانواده پدرى.

* در بانکوک مجسمه اى از بودا وجود دارد که از 55 تن طلاى خالص ساخته شده است.

* ديوار چين در سال 294 قبل از میلاد ساخته شده است و طولش 1872 کليومتر است.

* نام قديمي کشور تانزانيا، «زنگبار» بود.

* فشارهاي روزانه موجب بالا رفتن فشار خون، گرفتگي عضلات و انواع سردردها مي گردد.

* يوناني ها نخستين مردمي بودند که براى موسيقي نت نوشتند.

* قديميترين قطعه سنگي که کشف شده متعلق به 3850 ميليون سال پيش است.

* در انگليس در مقابل هر 23 جراح مرد فقط 1 جراح زن وجود دارد.

* 48 سال صرف جمع آوري فرهنگ لغات آکسفورد گرديد تا براي چاپ اول آماده گردد.

* عمليات بافندگي درازترين شال گردن جهان بطول 32 کيلومتر در سال 1988 به پايان رسيد.

* بزهکارى در کشور تونگا کمترين درصد را در دنيا دارد.

* دو سوم قهوه دنيا و يک سوم کائوچوى دنيا در کشور برزيل توليد مي شود.

* وحشتناکترين آتش سوزى در کواندو ژاپن رخ داده است که 60 هزار کشته به جا گذاشت.

* يک خفاش به نام هومل، کوچکترين پستاندار است اين نوع خفاش وزنش 2 گرم است.

* تا کنون فقط 12 نفر توانسته اند قدم به ماه بگذارند.

* ساليانه 200 هزار نوزاد از طريق شير مادر مبتلا به بيمارى مخوف ايدز مي شوند.

* استفاده از زعفران به مقدار بسیار زياد موجب مرگ انسان مي شود.

* خانمها بيشتر از آقايان تحمل شنيدن خبر هاي بد را دارند.

* نام قديمي هندوستان، «بهارات» بود.

* آرامگاه مولوى در شهر قونيه در ترکيه قرار دارد.

* سه درصد کشور ترکيه در اروپا قرار دارد.

* فيلها قدرت بينايي ضعيفي دارند.

* چشم موش کور به اندازه انتهاى سوزن ته گرد است و فقط تاريک و روشن را نشان مي دهد.

* بيشتر هواپيماها صندلي شماره 13 را ندارند.

* انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک مي گيرند.

* در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر مي گفتند.

* بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است.

* سيب زميني و گوجه فرنگي حدود 500 سال پيش به اروپا وارد شد.

* ارتفاع مجسمه ی آزادى به 93 متر و وزن آن به 24634 تن مي رسد و داراى 354 پله مي باشد.

* در سوئد ساليانه 7 تن طلا توليد مي شود.

* يک انسان معمولي با 73 کيلوگرم وزن کمتر از 4 کيلوگرم استخوان دارد.

* اولين بار از عينک ذره بيني در ايتاليا در سال 1280 میلادی استفاده شد.

* در دنيا 130 ميليون نفر به بيمارى قند مبتلا هستند.

* اگر ليمو شيرين را با کمي عسل بخوريد باعث آرامش مي شود و دل شوره را برطرف مي کند.

* طولاني ترين کلمه در ديکشنري آکسفورد از 45 حرف تشکيل شده است.

* نام قديم اصفهان، «جى» بوده که به اسپاهان که به معنى مردم سپاهى تغيير يافت.

* خوردن سير مي تواند به تخفيف بيماريهاي قلبي و دستگاه گردش خون کمک کند.

* تا زمانيكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد، مزهاش احساس نمي شود.

* گير کردن اعصاب بين استخوانها باعث خواب رفتن دست و پا مي شود.

* بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.

* فلز اوسميم سنگينترين ماده روي زمين است.

* کرم خاکي را داراي پنج قلب است.

* در سيگار نزديک به 4000 نوع مواد شيميايي وجود دارد.

* بيماري الزايمر حداقل 20 سال طول مي کشد تا علايم خود را نشان دهد.

* هزينه هاي مادي ناشي از فرار مغزها بيش از 50 بيليون دلار در سال مي باشد.

* هر 13 دقيقه يک کتاب جديد در امريکا منتشر مي شود.

* شاتلها را از غرب به شرق مي فرستند تا از نيروي چرخشي زمين هم استفاده کنند.

* بزرگترين دمينو داراي 4/7 ميليون قطعه بوده است.

* رکورد سرعت گرفتن با دوچرخه 267 کيلومتر بر ساعت است.

* آهن بدن انسان به اندازه ای است که با آن مي شود 1 ميخ معمولي ساخت.

* در صورت انسان 55 ماهيچه وجود دارد که در تاثرهاي عاطفي فعاليت مي کنند.

* بدن انسان به قدري روغن دارد که با آن ميتوان 7 قطعه صابون بزرگ ساخت.

* مجموع عضلات بدن انسان 450 زوج است.

* تعداد گلبولهاي قرمز و سفيد در بدن انسان 25 تريليون است.

* فسفر بدن انسان به اندازه است که با ان مي شود 2100 کبريت ساخت.

* در کليه ها 200 ميليون کانال وجود دارد.

* وزن کبد انسان 1400 گرم است.

* ما هر دقيقه 15 بار نفس ميکشیم.

* سرد ترين نقطه بدن کف پا است.

* تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنيه است.

* بيش از نيمي از استخوان هاي بدن ما در دستها و پاهاي ما هستند.

* قلب در يک طول عمر متوسط حدود 3 بيليون بار مي زند.

* خون يک اندام مايع است.

* همه ما در زمان تولد کوررنگ هستيم.

* ناحيه سطحي ريه ها تقريبا به اندازه يک زمين تنيس است.

* اگر برعکس بايستيد و سرتان روي زمين باشد باز هم غذا وارد معده مي شود.

* پوست بزرگترين اندام بدن است.

* بدن يک فرد بزرگسال حدودا شامل 100 تريليون سلول است.

* نسبت اندازه قلب به سايز بدن در جنين 9 برابر بزرگتر از اين نسبت در نوزاد است.

* پشه 47 دندان دارد.

* بزرگترين دانه دنيا کاکائو است.

* گوش جيرجيرک روي زانوهايش است.

* در جهان بيش از 55 هزار گونه مورچه است.

* قورباقه براي قورت دادن غذا بايد چشمش را ببندد.

* نوعي ملكه موريانه مي تواند روزي 86 هزار تخم بگذارد.

* مورچه مي تواند بيش از 50 برابر وزنش را بلند كند.

* سنجاقک تنها 24 ساعت زندگي مي كند.

* سگ ماهي درياچه بيش از 150 سال عمر مي كند.

* يك حلزون معمولي 10 هزار دندان دارد كه همه ی آنها روي زبانش است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:2 توسط m.rostami |

توجه: دقت داشته باشید ، فقط عزیزانی كه از اپراتور اول تلفن همراه استفاده می كنند قادر به ثبت نام در این سایت هستند .

- ارسال اس ام اس از طرف گوشی خودتان ! :

اگر تا به حال از طریق اینترنت اقدام به ارسال پیام كوتاه كرده باشید ، حتما دیده اید كه اس ام اس های ارسالی شما از طرف شماره ای شبیه ۳۰۰۰۷۹۸۵ و یا گزینه های مشابه ارسال میشه كه شماره شركتی است كه از خدمات پیام كوتاه استفاده می كنید .

و همیشه SMSهای شما از طرف آن شركت ارسال می شود .

اما سایتی كه قصد معرفی آن را داریم به شیوه ای باور نكردنی ، اس ام اس را از طرف گوشی شما ارسال می كند …..دقیقا مثل اینكه شما با گوشی خودتان اقدام به ارسال SMS كرده اید …. طرف مقابل شماره ارسال كننده را شماره موبایل شما خواهد دید …. نه ۳۰۰۰۰ و غیره ….

برای جزئیات بیشتر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:45 توسط m.rostami |

«سفرنامه»

هو یار
«سفرنامه»


مختصر توضیحی در باب مکان مقدس و زیارتگاه بابا یادگار موسوم به سرانه

بابا یادگار از مادری به نام "داده سارا" و یا "دادا ساری"در سده هشتم هجری متولد شده و

در هنگام جوانی بنا به دستور سلطان اسحاق برای گسترش دادن آیین یارسان به هندوستان و
پاکستان رهسپار شده است. بابا یادگار چون متاهل نشده تا اولادی داشته باشد از این رو دو
نفر
از یارانش به نام خیال و وصال به سمت "پیر" بر مریدانش، جانشین خود گردانید و سادات
خاندان بابایادگار از نسل آن دونفرند. بابایادگار را به نام "یار زرده بام" هم می
خوانند و از او
مجموعه ای اشعار به نام زلال زلال به جای مانده است.
آرامگاه بابا يادگار تقريبا در 45 کيلومتري شهرستان سرپل زهاب و در يک منطقه ي بسيار
زيبا و
دلنشين بنام ريجاب قرار دارد و یا می توان گفت که این زیارتگاه در روستای «بان زرده»
کرند، نزدیک قلعه یزدگرد و در دامنه کوه «دالاهو» قرار دارد
اين مکان يکي از مکانهای مقدس اهل حق ميباشد و همه روزه مردان و زنان اهل حق(یارسان)
اين ديار و شهرستانهاي استان براي زيارت راهي اين مکان ميشوند و در آنجا علاوه بر انجام
مراسم هاي مذهبي خويش به توزيع نذورات خود مشغول ميشوند.
همان گونه که ذکر شد اين مکان در يک محل بسيار زيبا و کوهستاني قرار دارد که ديدن
مناظر طبيعي آن خالي از لطف نيست.
در اين مکان و در دل کوهستان هاي زاگرس چشمه هايي با آب گوارا وجود دارد که در نزد
مردمان یارسان مقدس مي باشند.
اين مکان زيبا و دلنشين همیشه پذیرای یاران دلسوخته و عاشقان این آیین بوده و هست.
همانطوری که در بخش سرانه به روایت تصویر توضیح دادم

منطقه ی سرانه شامل زیارتگاه ها و قدمگاه هایی است که برای تمامی یارسانیان مقدس و
محترم است که شامل:

۱- اصحاب زنگی یا حضرت داود کوسوار - که بعد از روستای زرده اولین مکان زیارتی می باشد.

۲- بی بی شهر بانو - بعد از زیارت یاران زنگی یا حضرت داود در سمت راست در دل کوه

یادگاری منسوب به بی بی شهر بانو را می توانیم ببینیم.

۳- حضرت بابا یادگار - بعد از گذر مسافتی به بارگاه حضرت بابایادگار می رسیم که در عکس
ها

عظمت ،جلال و شکوه آن را می توانیم ببینیم.

۴- آقا سید درویش - بعد از زیارت گنبد بابا یادگار به طرف چشمه قسلان در سمت چپ
زیارتگاه

آسید درویش را می توان زیارت کرد که یکی از بزرگان یارسان می باشد و همانند دیگر بزرگان


این آیین برای تمامی یاران قابل تقدس و احترام می باشد.

۵- چشمه ی قسلان (غسلان) - این چشمه به روایتی حضرت بابایادگار آن چشمه را بوجود آورده
و . . .

۶- چشمه ی ها نی تا - "هانی = کانی" به معنی چشمه و "تا" به معنی مشابه یا جفت - به

روایتی حضرت شاه ابراهیم این چشمه را بوجود آورد برای اینکه جفتی باشد برای چشمه قسلان.

و هدف از بوجود آمدن این دو چشمه این است که حاوی پیام برادری و دوستی برای تمامی

یاران و یارسانیان باشد.

۷- مصطفی دودان - بعد از زیارت چشمه قسلان کمی بالاتر قدمگاهی منسوب به حضرت

مصطفی دودان می باشد که در پای درختی٬ مکانی مشخص شده است.

۸- هفتن - بعد از زیارت چشمه قسلان در دل کوه مکانی مشخص است که محل ذکر و نیایش

هفتن بوده است.

۹- چلتن - بعد از زیارت هفتن کمی بالاتر در سینه کوه مکان راز و نیاز و حلقه جم و ذکر و


نیایش یاران چلتنی بوه است.

۱۰ -آفتاب شریف - بعد از زیارت اماکن هفتن و چلتن در پایین کوه مکانی مشخص شده معروف به
آفتاب شریف که منسوب است قدمگاه و محل ذکر و نیایش حضرت بابایادگار بوده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  یوسف کریمی (هومت)

www.perdivar.com

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:3 توسط m.rostami |