بالاخره سعدی بزرگ تر است یا حافظ؟!
|
دكتر كاووس حسنلي * * * يادداشتها: |
برای مشاهده ادامه متن این صفحه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید . . .
برای جواب سئوال بر روي ادامه مطلب کليک کنيد <<<
دانلود آلبوم آئین مستان با صدای سید خلیل عالی نژاد (به همراه بیوگرافی)
بیوگرافی سید خلیل عالی نژاد
بیوگرافی سید خلیل عالی نژاد :
داستانهای کوتاه و حکایات آموزنده
درخشش کاذب
یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شدد راه افتادیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری آبجو بود، خالی. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی درونش متبلور شده بود. از آن جا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب چیزی، از پیرامون راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فکر کردم اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
دلقک
ویلی به شدت دچار افسردگی بود. پیش یه دکتر فوق تخصص رفت تا بتونه مشکلش را حل کنه. دکتر پس از آزمایشهای فراوان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد. ولی او نمی توانست بخندد.
دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد. ولی او حتی قادر به لبند زدن نبود. دکتر با دوستان خود صحبت کرد و مشکل را با آنها در میان گذاست ...
دوستانش آدرس سیرکی را دادند که دلقک فوق العاده ای داشت و ادعا کردند همه را تا حد مرگ می خنداند. دکتر آدرس آن سیرک و آن دلقک را به بیمار داد و از او خواست چند روزی به این سیرک و تماشای این دلقک برود.
بیمار غمگینانه و در حالی که اشک می ریخت گفت که می تواند به تماشای نمایش این دلقک برود ...
آن دلقک خودش بود و آن سیرک محل کارش.
ارزش دوستی
شخصى را شبى، اتفاقى حاجت به خانه دوستى افتاد. دوست را آواز داد، اما چون صاحب خانه صداى يار خود شنيد و شناخت، شمشيرى حمايل خود كرده و كيسه زرى در دست و كنيز زيبائى در پشت سر، در خانه اش بگشود و با او معانقه نمود.
رفيقش پرسيد كه كيسه زر و شمشير و كنيز بهر چيست؟
گفت: با خود فكر كردم كه دوست من بى وقت به در خانه من آمده، حتما خالى از سه حال نيست.
يا دشمنى با او آغاز خصومت كرده كه به حمايت من نيازمند است.
يا فقر و فاقه بر او غلبه كرده كه به زر محتاج است.
يا از تنهائى دلتنگ شده به مونسى مشتاق است.
و من هر سه را قبل از طلب حاضر ساختم كه به هر كدام اشاره نمايد از عهده برآيم.
مردگان
روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود.
شخصی از او پرسید: اینجا چه میکنی؟
گفت: درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند و از این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمی کنند...
جانشيني براي پادشاه
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوانها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد. پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!
دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. اتوموبیل BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت:
"مرا چه شده که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع کننده داشته باشی، میگذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:
"میدونی جناب سروان، سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمیگردونی!"
افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.
مارها و قورباغهها
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند، تا اينكه قورباغهها عليه مارها به لک لكها شكایت كردند. لک لكها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغهها از اين حمايت شادمان شدند. طولي نكشيد كه لک لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغهها. قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لكها كنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لک لكها شروع به خوردن قورباغهها كردند. حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند! ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است!
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!!!
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
گربه و روباه
گربه اي به روباهي رسيد. گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است، به او سلام كرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت: اي بيچاره! شكارچي موش! چطور جرات كردي از من احوالپرسي مي كني؟ اصلا تو چقدر معلومات داري؟ چند تا هنر داري؟
گربه با خجالت گفت: من فقط يك هنر دارم. روباه پرسيد: چه هنري؟ گربه گفت: وقتي سگها دنبالم مي كنند، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم. روباه خنديد و گفت: فقط همين؟ ولي من صد هنر دارم. دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني.
در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد. گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد: عجله كن آقا روباه. تا روباه خواست كاري كنه، سگها او را گرفتند.
گربه فرياد زد: آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد، الان اسير نبودید.
دوستت دارم
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو ,من می ترسم.
مرد جوان: چرا می ترسی؟ اینجوری که خیلی فاز میده.
زن جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: باشه، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: باشه یواش تر برو من میترسم.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم. خیلی اذیتم میکنه...
زن جوان: تو که اصلا بدون کلاه رانندگی نمی کردی؟
مرد جوان: آره ولی الان خیلی اذیتم می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه بدین مضمون ثبت شده بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. سردار ... بار دیگر بر اهمیت استفاده از کلاه و کمربند ایمنی تاکید کرد و ...
حکایتی از کریم خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند، ولی سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد: چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟!
مرد مي گويد: من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش را از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.
هفت پند از بيل گيتس
بیل گيتس هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها سخنرانی می کند. گيتس اخيرا طی يک سخنرانی در يکی از دبيرستانهای آمريکا خطاب به دانش آموزان جمله ای گفت که خيلی سروصدا کرد. او گفت در دبيرستان های آمريکا خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند. او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام برد:
اصل اول : در زندگی هيچ چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا هيچ ارزشی برای عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار می رود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد، کار مثبتی انجام دهيد.
اصل سوم : پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتری برسيد بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.
اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهای ما برای اين کار اصطلاح ديگری داشتند از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.
اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.
اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوری بودند و شايد هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.
* تعداد گلبولهاى سفيد در بدن يک انسان بالغ به 35 ميليارد مي رسد.
* قلب در هر روز تقريبا 18 هزار ليتر خون در بدن به جريان مي اندازد.
* بهترين رساناى برق نقره است، ولي به علت گراني نقره از مس استفاده مي شود.
* مايع سفيدي که بنام چرک زخم در اطراف جراحت جمع مي شود، لاشه گلبولهاى سفيدند.
* فاصله خورشيد از زمين 150 ميليون کليومتر است.
* قديميترين شراب یافت شده، قدمتش از 3000 سال بيشتر است.
* انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد.
* يک انسان در طول عمرش بطور متوسط 1300 ليتر عرق مي کند.
* برج شهياد در سال 1971 ساخته شده و ارتفاع آن به 45 متر مي رسد.
* 1000 نفر در زمستان و 4000 نفر در تابستان در قطب جنوب زندگى مي کنند.
* قطر يخ موجود در قسمت قطب شمالى کره ی مریخ 5.2 کيلومتر است.
* زرافه مي تواند با سرعت 57 کيلومتر در ساعت بدود.
* يک انسان در طول عمرش 50 تن غذا مي خورد، البته اگر به حالت طبيعى عمر کند.
* پوست پلک انسان ظريفترين پوست بدن مي باشد و ضخامت آن به 0.05 ميليمتر است.
* فقط پشه ماده نيش مي زند.
* اسکلت يک انسان بالغ از 206 استخوان تشکيل شده است.
* يک تکه استخوان به ابعاد يک قوطي کبريت مي تواند وزني معادل 9 تن را تحمل کند.
* اولين پمپ بنزين در سال 1895 ميلادى در فرانسه ساخته شد.
* نام قديمي ژاپن، «دني پالگو» بود.
* فقط 10 ثانيه لازم است که يک گلبول قرمز بتواند از قلب به مغز برسد.
* طاسي از خانواده مادرى به ارث مي رسد نه از خانواده پدرى.
* در بانکوک مجسمه اى از بودا وجود دارد که از 55 تن طلاى خالص ساخته شده است.
* ديوار چين در سال 294 قبل از میلاد ساخته شده است و طولش 1872 کليومتر است.
* نام قديمي کشور تانزانيا، «زنگبار» بود.
* فشارهاي روزانه موجب بالا رفتن فشار خون، گرفتگي عضلات و انواع سردردها مي گردد.
* يوناني ها نخستين مردمي بودند که براى موسيقي نت نوشتند.
* قديميترين قطعه سنگي که کشف شده متعلق به 3850 ميليون سال پيش است.
* در انگليس در مقابل هر 23 جراح مرد فقط 1 جراح زن وجود دارد.
* 48 سال صرف جمع آوري فرهنگ لغات آکسفورد گرديد تا براي چاپ اول آماده گردد.
* عمليات بافندگي درازترين شال گردن جهان بطول 32 کيلومتر در سال 1988 به پايان رسيد.
* بزهکارى در کشور تونگا کمترين درصد را در دنيا دارد.
* دو سوم قهوه دنيا و يک سوم کائوچوى دنيا در کشور برزيل توليد مي شود.
* وحشتناکترين آتش سوزى در کواندو ژاپن رخ داده است که 60 هزار کشته به جا گذاشت.
* يک خفاش به نام هومل، کوچکترين پستاندار است اين نوع خفاش وزنش 2 گرم است.
* تا کنون فقط 12 نفر توانسته اند قدم به ماه بگذارند.
* ساليانه 200 هزار نوزاد از طريق شير مادر مبتلا به بيمارى مخوف ايدز مي شوند.
* استفاده از زعفران به مقدار بسیار زياد موجب مرگ انسان مي شود.
* خانمها بيشتر از آقايان تحمل شنيدن خبر هاي بد را دارند.
* نام قديمي هندوستان، «بهارات» بود.
* آرامگاه مولوى در شهر قونيه در ترکيه قرار دارد.
* سه درصد کشور ترکيه در اروپا قرار دارد.
* فيلها قدرت بينايي ضعيفي دارند.
* چشم موش کور به اندازه انتهاى سوزن ته گرد است و فقط تاريک و روشن را نشان مي دهد.
* بيشتر هواپيماها صندلي شماره 13 را ندارند.
* انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک مي گيرند.
* در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر مي گفتند.
* بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است.
* سيب زميني و گوجه فرنگي حدود 500 سال پيش به اروپا وارد شد.
* ارتفاع مجسمه ی آزادى به 93 متر و وزن آن به 24634 تن مي رسد و داراى 354 پله مي باشد.
* در سوئد ساليانه 7 تن طلا توليد مي شود.
* يک انسان معمولي با 73 کيلوگرم وزن کمتر از 4 کيلوگرم استخوان دارد.
* اولين بار از عينک ذره بيني در ايتاليا در سال 1280 میلادی استفاده شد.
* در دنيا 130 ميليون نفر به بيمارى قند مبتلا هستند.
* اگر ليمو شيرين را با کمي عسل بخوريد باعث آرامش مي شود و دل شوره را برطرف مي کند.
* طولاني ترين کلمه در ديکشنري آکسفورد از 45 حرف تشکيل شده است.
* نام قديم اصفهان، «جى» بوده که به اسپاهان که به معنى مردم سپاهى تغيير يافت.
* خوردن سير مي تواند به تخفيف بيماريهاي قلبي و دستگاه گردش خون کمک کند.
* تا زمانيكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد، مزهاش احساس نمي شود.
* گير کردن اعصاب بين استخوانها باعث خواب رفتن دست و پا مي شود.
* بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.
* فلز اوسميم سنگينترين ماده روي زمين است.
* کرم خاکي را داراي پنج قلب است.
* در سيگار نزديک به 4000 نوع مواد شيميايي وجود دارد.
* بيماري الزايمر حداقل 20 سال طول مي کشد تا علايم خود را نشان دهد.
* هزينه هاي مادي ناشي از فرار مغزها بيش از 50 بيليون دلار در سال مي باشد.
* هر 13 دقيقه يک کتاب جديد در امريکا منتشر مي شود.
* شاتلها را از غرب به شرق مي فرستند تا از نيروي چرخشي زمين هم استفاده کنند.
* بزرگترين دمينو داراي 4/7 ميليون قطعه بوده است.
* رکورد سرعت گرفتن با دوچرخه 267 کيلومتر بر ساعت است.
* آهن بدن انسان به اندازه ای است که با آن مي شود 1 ميخ معمولي ساخت.
* در صورت انسان 55 ماهيچه وجود دارد که در تاثرهاي عاطفي فعاليت مي کنند.
* بدن انسان به قدري روغن دارد که با آن ميتوان 7 قطعه صابون بزرگ ساخت.
* مجموع عضلات بدن انسان 450 زوج است.
* تعداد گلبولهاي قرمز و سفيد در بدن انسان 25 تريليون است.
* فسفر بدن انسان به اندازه است که با ان مي شود 2100 کبريت ساخت.
* در کليه ها 200 ميليون کانال وجود دارد.
* وزن کبد انسان 1400 گرم است.
* ما هر دقيقه 15 بار نفس ميکشیم.
* سرد ترين نقطه بدن کف پا است.
* تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنيه است.
* بيش از نيمي از استخوان هاي بدن ما در دستها و پاهاي ما هستند.
* قلب در يک طول عمر متوسط حدود 3 بيليون بار مي زند.
* خون يک اندام مايع است.
* همه ما در زمان تولد کوررنگ هستيم.
* ناحيه سطحي ريه ها تقريبا به اندازه يک زمين تنيس است.
* اگر برعکس بايستيد و سرتان روي زمين باشد باز هم غذا وارد معده مي شود.
* پوست بزرگترين اندام بدن است.
* بدن يک فرد بزرگسال حدودا شامل 100 تريليون سلول است.
* نسبت اندازه قلب به سايز بدن در جنين 9 برابر بزرگتر از اين نسبت در نوزاد است.
* پشه 47 دندان دارد.
* بزرگترين دانه دنيا کاکائو است.
* گوش جيرجيرک روي زانوهايش است.
* در جهان بيش از 55 هزار گونه مورچه است.
* قورباقه براي قورت دادن غذا بايد چشمش را ببندد.
* نوعي ملكه موريانه مي تواند روزي 86 هزار تخم بگذارد.
* مورچه مي تواند بيش از 50 برابر وزنش را بلند كند.
* سنجاقک تنها 24 ساعت زندگي مي كند.
* سگ ماهي درياچه بيش از 150 سال عمر مي كند.
* يك حلزون معمولي 10 هزار دندان دارد كه همه ی آنها روي زبانش است.
هو یار
«سفرنامه»
مختصر توضیحی در باب مکان مقدس و زیارتگاه بابا یادگار موسوم به سرانه
بابا یادگار از مادری به نام "داده سارا" و یا "دادا ساری"در سده هشتم هجری متولد شده و
در هنگام جوانی بنا به دستور سلطان اسحاق برای گسترش دادن آیین یارسان به هندوستان و
پاکستان رهسپار شده است. بابا یادگار چون متاهل نشده تا اولادی داشته باشد از این رو دو
نفر
از یارانش به نام خیال و وصال به سمت "پیر" بر مریدانش، جانشین خود گردانید و سادات
خاندان بابایادگار از نسل آن دونفرند. بابایادگار را به نام "یار زرده بام" هم می
خوانند و از او
مجموعه ای اشعار به نام زلال زلال به جای مانده است.
آرامگاه بابا يادگار تقريبا در 45 کيلومتري شهرستان سرپل زهاب و در يک منطقه ي بسيار
زيبا و
دلنشين بنام ريجاب قرار دارد و یا می توان گفت که این زیارتگاه در روستای «بان زرده»
کرند، نزدیک قلعه یزدگرد و در دامنه کوه «دالاهو» قرار دارد
اين مکان يکي از مکانهای مقدس اهل حق ميباشد و همه روزه مردان و زنان اهل حق(یارسان)
اين ديار و شهرستانهاي استان براي زيارت راهي اين مکان ميشوند و در آنجا علاوه بر انجام
مراسم هاي مذهبي خويش به توزيع نذورات خود مشغول ميشوند.
همان گونه که ذکر شد اين مکان در يک محل بسيار زيبا و کوهستاني قرار دارد که ديدن
مناظر طبيعي آن خالي از لطف نيست.
در اين مکان و در دل کوهستان هاي زاگرس چشمه هايي با آب گوارا وجود دارد که در نزد
مردمان یارسان مقدس مي باشند.
اين مکان زيبا و دلنشين همیشه پذیرای یاران دلسوخته و عاشقان این آیین بوده و هست.
همانطوری که در بخش سرانه به روایت تصویر توضیح دادم
منطقه ی سرانه شامل زیارتگاه ها و قدمگاه هایی است که برای تمامی یارسانیان مقدس و
محترم است که شامل:
۱- اصحاب زنگی یا حضرت داود کوسوار - که بعد از روستای زرده اولین مکان زیارتی می باشد.
۲- بی بی شهر بانو - بعد از زیارت یاران زنگی یا حضرت داود در سمت راست در دل کوه
یادگاری منسوب به بی بی شهر بانو را می توانیم ببینیم.
۳- حضرت بابا یادگار - بعد از گذر مسافتی به بارگاه حضرت بابایادگار می رسیم که در عکس
ها
عظمت ،جلال و شکوه آن را می توانیم ببینیم.
۴- آقا سید درویش - بعد از زیارت گنبد بابا یادگار به طرف چشمه قسلان در سمت چپ
زیارتگاه
آسید درویش را می توان زیارت کرد که یکی از بزرگان یارسان می باشد و همانند دیگر بزرگان
این آیین برای تمامی یاران قابل تقدس و احترام می باشد.
۵- چشمه ی قسلان (غسلان) - این چشمه به روایتی حضرت بابایادگار آن چشمه را بوجود آورده
و . . .
۶- چشمه ی ها نی تا - "هانی = کانی" به معنی چشمه و "تا" به معنی مشابه یا جفت - به
روایتی حضرت شاه ابراهیم این چشمه را بوجود آورد برای اینکه جفتی باشد برای چشمه قسلان.
و هدف از بوجود آمدن این دو چشمه این است که حاوی پیام برادری و دوستی برای تمامی
یاران و یارسانیان باشد.
۷- مصطفی دودان - بعد از زیارت چشمه قسلان کمی بالاتر قدمگاهی منسوب به حضرت
مصطفی دودان می باشد که در پای درختی٬ مکانی مشخص شده است.
۸- هفتن - بعد از زیارت چشمه قسلان در دل کوه مکانی مشخص است که محل ذکر و نیایش
هفتن بوده است.
۹- چلتن - بعد از زیارت هفتن کمی بالاتر در سینه کوه مکان راز و نیاز و حلقه جم و ذکر و
نیایش یاران چلتنی بوه است.
۱۰ -آفتاب شریف - بعد از زیارت اماکن هفتن و چلتن در پایین کوه مکانی مشخص شده معروف به
آفتاب شریف که منسوب است قدمگاه و محل ذکر و نیایش حضرت بابایادگار بوده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یوسف کریمی (هومت)
www.perdivar.com